مي كنم،تنها،ازجاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غمها
فكرتاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا بادل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بكويد با من
اندكي صبر،سحرنزديك است
هردم اين بانگ برآرم از دل
واي،اين شب چقدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي کو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم است به دل
غم من،ليك،غمي غمناك است