تبليغاتX
دل نوشته ها -
شبي سردي است،ومن افسرده
راه دوري است،وپايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده

مي كنم،تنها،ازجاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غمها

فكرتاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا بادل من
قصه ها ساز كند پنهاني

نيست رنگي كه بكويد با من
اندكي صبر،سحرنزديك است
هردم اين بانگ برآرم از دل
واي،اين شب چقدر تاريك است

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي کو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم است به دل
غم من،ليك،غمي غمناك است

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:48  توسط حمید