+
نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 12:41 توسط حمید
|
دلم گرفته می خواهم به وسعت تاریخ بنویسمت اگر کم اوردم دست به دامن کلمات میشوم اذر تمام شد مثل لبخند یخی روی لب های سال چه زود گذشت
می خواهم خوابهای دوره ی کودکی ام را رنگ کنم شب یلدای امسال یک ادم برفی میکشم سیاهش میکنم شاید هاشور بزنم چشمهای تو را توی
تنهایی صورتت تو یخ زدی مثل روح مرده های توی قبرستان می خواهم برگ برگ تاریخ را سنگ کنم توی چشم های تو می خواهم کبود چشم های تو را ابی کنم
چشم هایت را کوک کنم و خوب بنوازمت می دانم حتی اگر به حرف ها دخیل ببندم حاجت دست هایم را نمی دهی اگر برایت شمع روشن کنم
تو بیست سالگی ات را جشن میگیری شمع ها را فوت میکنی کیک تولدت را میان مورچه ها تقسیم تو زاده ی همین پاییز بودی من دختر بهار
وقتی بهار مرا زایید شب بود من سیاه شدم وقتی مادر بهار مرا زایید دستهایش میلرزید این را از لرزش قلب من می توانستی بفهمی بهار دلهره اش
را ریخت میان دست های نسیم تا برای تو خبر مرگ مرا بیاورد دوشنبه های من سوخته من نمی دانستم عشق را همین صورتک های رنگ کرده
چشم های بیحال و مات و دست های گرم میسازد یا همان دل سیاه یا لبهایی که دارند میمیرند و حرف میزنند بعد از تو بوسه ی مرگ روی
برگهای پاییز مثل وصل شدن هوس بود روی شاخه های گناه یلدای امسال نزدیک است ومن تمنای چشم هایم را قربانی خواجه میکنم برای
چشمهایت فال حافظ میگیریم نیت کن شاید دلتنگ شدیم

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 14:10 توسط نازنین
|