تبليغاتX
دل نوشته ها
امروز کوفه تنهاست


باران ها  ستاره های آسمانند که تن خاک


را با شب شستشو می دهند


بعد از تو بین زندگی و زنده ها قرنها فاصله افتاده است


شهر بی تو به سختی نفس میکشد


این روزهای آفتابی هم دیگر تماشایی نیستند


مثل همین شبهایی که آدم از بی ستارگی دق میکند


نیستی اما هنوز بغض نشکفته ات


نیمه شبها با نخلستان نجوا میکند


بادها هنوز به هوای بویت این حوالی را شبگردی میکنند


نسیم پشت پلکهای شهر نیمه جان نفس میکشد


وقتی تو نباشی بود و نبودها فرقی با هم ندارند


حتی این روزها ناودان ها هم حال باران را نمی فهمند


هیچ بامی را ندیدم که در خواب کبوتری پلک بسته باشد


کاش هنوز بودی تا سرشاری


ذوالفقارت را قطره قطره به روح های تشنه مان می نوشاندی


بعد از تو گنجشک ها بر شاخه های درختان


به پنجره های خانه ات خیره مانده اند


تا شاید بار دگر پنجره بگشایی و به لبخندی مهمانشان کنی


بعد از تو زیتون ها و نخل ها و انجیرها روبروی

 نخلها قران تلاوت میکنند


و شهر سراسر سیاهپوش توست


 اگر تو نباشی زمین لرزه شانه های خاک را در هم فرو میریزد


زمین در خود فرو میرودو آفتاب تا ابد پنهان پشت

ابرهای شرم خواهد ماند


رفتنت رستخیز زمین است


شمشیر سر شکافته ات را به ابرها بده تا قطره قطره

عدالت ببارند


بعد از تو چاه دلتنگیهایش را در کدام چشم گریه کند


و  نخلستان بغضهایش را با کدام حنجره فریاد بزند


بعد از توکوفه با صدای پای عاشقانه کدام شب


رو به خوابی آرام فرو رود و ماه از پیشانی کدام خورشید

 در شب ظلام طلوع کند


اگر تو نباشی زندگی فراموش خواهد شد


و اگر تو نباری ستاره ا تمام میشوند


ما با تو آغاز شدیم چنانن که عشق با تو


تو اولین نامی هستی که آموخته ایم


تنهایمان مگذار و تنهایمان مخواه نخواه که بعد از تو


زمین در زیر غبار اندوه و دلواپسی تباه شود


تا فروریختن آسمان ثانیه ای فاصله


نداریم پلک وا کن اگر تو نباشی طاعون کفر کوفه

 را خواهد بلعید _که بلعید_

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 15:8  توسط هیوا  | 

با اجازه ی مدیر وبلاگ ومعذرت خواهی به خاطر همزمانی آپ

از خودم نیست ولی اینم یه جورشه:

 چقدر هوا سنگین میشود پشت این پنجره که تا تقی به توقی می خورد می خواستی شیشه اش را بشکنی هنوز یادم هست صورتم خیس عرق میشد و باد تا می آمد توی اتاق یکراست بر میگشت...صدای فریاد پیرزن بلند میشود وتا می آیی گوشهایت را بگیری صدا ها می خوابد .پیرمرد با هر جان کندنی که بود خودش را به در چوبی رنگ و رو رفته میرساند و او هم دست میگذارد روی صدایش ..پیرزن هم هوار میکشد وباز صدایشان میپیچد سه چهار خانه آنطرف تر ..رویا های من هنوز شسته نشده میان این نیمدری های چوبی زوار در رفته ی یکی از خانه های قدیمی مانده تا بیاید خشک شود من هم پیر میشوم مثل خاطره یک روز صبح بارانی و حیات یکی از خانه های قدیمی و زندگی عادی یک پیرزن و پیرمرد ..پیرمردی که هنوز هم تا چشم کار میکند ریز علی خواجوی را میشناسد همان دهقان فداکار خودمان ....پیرمردی که خاطره دوره جوانی اش را خوب به یاد دارد ...دستهایت را حلقه کن و تا چشم بگذاری پشت دیوار باغ فلان خان  یک چند تایی سیب میدزدیم و تا می آییم فرار کنیم صاحب باغ می آید خاطره اش خنده دار است حتی خاطره من که می ماند کنار دیوان خواجه ...کاش یادم میرفت دارم بزرگ میشوم تا می آید چشمهایم گرم شود یک تلنگر احساسم را به بازی میگیرد  یک قطره اشک یک لبخند پوسیده یک خداحافظی که تا ته تهش را می خوانی یک سلام میدهی این زندگی روز مره امان که خلاصه میشود میان  پنج دری خانه های قدیمی یا دالان های پر از سکوت یک سکوت درد آور یا صدای هو هوی باد که میپیچد  پشت پنجره های نیمه باز با شیشه های ترک خورده ..یک حیات پر از درختهای سرو .سروهای سر به فلک کشیده یا چند تایی بید مجنون  .دل من پر میشود از خاطره داشتن پدر بزرگم  همیشه میخواهم کسی را بنویسم که سالها از زندگی من هاشور خورده است می خواهم ساده بنویسم ساده نویسی روی همین خطهای بی حاشیه ..برگه های ساده .نقش به نقش که میزنی تا پایین هزار رج میشود مثل قالی های هزار رنگ ..نقش به نقش که میزنی  تمام میشود و تو می مانی با کمری شکسته روی دار قالی ..صدای هی هی مرد کوهستان با هزار گوسفند آواره  یا دختران سیاه چادر ...دخترکانی با ابروهای سیاه و چشمهای عمیق..تو بیا اینجا برایمان نقش سگ  وفادار را بازی کن سگ گله باش گله آدمهای ساده ..بیا شاید وفاداری ات ثابت شد این روزها دیوارهای شهر سر به آسمان میگذارند ..سنگ فرشهایی که تا بینهایت میروند  این روزها مردم می میرند توی خانه های قدیمی...بوی فقر می آید  ..فقر چه بویی دارد.دلت خوش است تمام احساسها تباه میشود  روی دیوار های تا انتها موازی یا متقاطع .داخل کدام کوچه موازی ها به هم میرسند؟اگر رسیدند راه را اشتباه آمدی..کوچه بنبست میشود  و تو آرزوهایت را تک تک میشماری .بوی آوارگی میاید تا بیایی فقیر شوی دنیایت دیدن دارد هنوز قصه ی درد ادامه دارد هنوز فقر میرقصد میان چشمهای کودکان خیابانی ..این روزها مترسکها هم نمیتوانند کلاغ ها را فریب دهند ..دنیایمان رنگارنگ است

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 13:15  توسط حمید 

 

به نام آن گوشه ی آسمان
 
خدایا  به داده هایت شکر .


          به نداده هایت شکر .


          به گرفته هایت شکر .


چون    داده هایت نعمت .


         نداده هایت حکمت .


و       گرفتنه هایت امتحان است .


 ** تا آدميت چقدر فاصله است؟  *
 
بي اشک هم مي توان پرواز کرد تا سرزمين نقره اي باور يک عشق


بي صدا هم مي توان فريادي به بلنداي دوستت دارم ها سر داد


....بدون نگاه هم مي شود از راز دروني قلب سخن گفت


...اما بدون تو نمي شود. . . نه پرواز كرد نه فرياد زد و نه سخن گفت


مي توان يک شعر بلند بود که خواننده از خواندنت هميشه خسته شود

 يا مي توان يک جمله بود که تا هميشه در ذهن ديگري نقش بندد


مي توان فرياد بود که بلند است اما زجر اور و خسته کننده و يا مي توان

ارامش بود که تمام فرياد ها را در خود پنهان مي کند


مي توان از يک کلمه جمله اي گفت و با ان دلي را شاد کرد و يا مي شود

 با همان کلمه کينه اي ابدي را در قلبها ؛شعله ور ساخت 
 
براي انسان بودن و به انسانيت رسيدن؛راه هاي ممکن و ناممکن زيادي

 را بايد طي کرد اما از چه گفتن و به کجا رفتن، با كه بودن و از كه گفتن

 مهم است نه به هدفي نامعلوم رسيدن


بي شک زندگي همين رفتن هاست و انچه مي ماند خاطره ما انسانها ست

 که زندگي قرن ها را به هم پيوند مي زند


بي شک اين همان غربت دروني ست که از وجود زمان بر

 وجود ادميت خود نمايي مي کند


اينها همه بانگ بر خورد مرز افکار ما انسانهاست که هنوز هم مي شود

انرا در هياهوي زمان احساس کرد


من هميشه براي گفتن اينجا نيستم گاهي هم براي شنيدن مي ايم
 
مي خواهم بدانم هنوز ؛تا پايان (من شدن) چقدر راه باقيست و

هنوز چقدر مي توان بر نگاه عابرين پياده خيره شد و هيچ نگفت
 
هنوز ما به باور حقيقتها دوريم....به همين خاطر ؛اسان بر چهره واقعي

ريا لبخند مي زنيم و صداقت را کتمان مي کنيم.بايد بياموزيم


که اگر لبخندي مي زنيم از سخاوت باشد نه از ريا!آري
 
بايد همه بياموزيم که تا آدميت چقدر فاصله است .


به قول دكتر وين داير:

Unconditional Love to you
 
 
 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 7:37  توسط هیوا  | 


با سلام به همه ی همراهان خوب قاصدک به دوستهای مهربون


 و صمیمی  و مثل همیشه یه سلام گرم به . ..

(سه نقطه یعنی یه دنیا عشق و محبت)


الان نمیدونم چی بنویسم و از کی بگم یا از چی بگم فردا نیمه شعبان


اول از هر چیز میلاد مهدی فاطمه (عج)را به همه تبریک میگم و میگم


خوش به حال اونهایی که تونستن دل آقا رو از خودشون شاد کنن


یاد پارسال افتادم خیلی اتفاقی قسمتون شد رفتیم مسجد جمکران


 هیچ وقت اون  فضا رو فراموش نمیکنم شب چهارشنبه   دعای توسل

 همهه ی نیایش


یا سَیِدَنا وَ مَولانا اِنا تَوَجَهنا وَ اَستَشفَعنا وَ تَوَسَلنا بِکَ الی الله

 و قَدَمناکَ بینَ یدَی حاجاتِنا یا وَجیهاَ عِندَالله اِشفَع لَنا عِندَالله.......


دلم یهو پر کشید اونجا یادش بخیر


یادمه اونجا که بودم خیلی با خودم کلنجار رفتم خیلی حرفها داشتم


همه شو زدم اتمام حجت کردم بعد یک سال تونستم حاجتمو بگیرم


 درست پارسال همین موقع ها دلشکسته و نا امید از همه جا تازه الان 

 
میفهمم واسه چی میگن صبر صبر صبر صبر الان میفهمم چقدر شیرینه


 که بتونیم خواستمونو فقط از خدا بخوایم شیرین تر هم اینه که

 بالاخره  نا امیدی به امید تبدیل میشه


الانم خدا رو شکر میکنم  به خاطر همه ی مهربونیاش

  فقط میگم خداجونم دوستت دارم


الان ایرج بسطامی(خدا رحمتش کنه) داره گل پونه ها رو میخون

ه یه کم که نه خیلی


دلتنگم دلتنگ بارون یه نگاه  نگاهی پر از مهربونی

 خب بی خیال از این حال و هوا بیاییم بیرون.....


خیلی وقته که دیگه مثل اون قدیمها نت نمیام اصلا هم برام مهم نیست


چون چیزی و که جایگزین کردم یه دنیا واسم ارزش داره

 اندازه ی همه ی دنیا دوسش دارم


ولی دورادور سراغ قاصدک میام .هنانح (حنانه) جون معلومه کجائی؟


تو هم همه اش غیبت میزنه وقتی تو هستی من نیستم

 وقتی من هستم تو نیستی شده مثل حکایت قیر و قیف


نمیدونم شنیدی یا نه؟ولی هر جا هستی سبز باشی

 و شاد هر چی آرزوی خوب مال تو


الانم رضا صادقی داره آهنگ تو با منی و میخونه

 منم به یاد......باهاش زمزمه میکنم


تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونم


عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه


یه دم اگه نبینمت یه دنیا دلتنگت میشم


نگاه دریایی توآبی روی آتیشم


از تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگیم


نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه


 قشنگترین خاطره ها از تو با تو بودنه


آرامش خیال من صدای تو شنفتنه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:42  توسط هیوا  | 

 

معلّم يک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند.

او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکى بردارند و درون آن،

به تعداد آدم‌هايى که از آن‌ها بدشان می‌آيد، سيب‌زمينى بريزند و با خود به

کودکستان بياورند. فردا بچه‌ها با کيسه‌هاى پلاستيکى به کودکستان آمدند.

در کيسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سيب‌زمينى بود. معلّم به بچه‌ها

گفت تا يک هفته هر کجا که می‌روند کيسه پلاستيکى را با خود ببرند.

روزها به همين ترتيب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکايت

 از بوى ناخوش سيب‌زمينی‌‌هاى گنديده.

 به علاوه، آن‌هايى که سيب‌زمينى بيشترى در کيسه خود داشتند

 از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند.

پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.

معلّم از بچه‌ها پرسيد:

 «از اين که سيب‌زمينی‌ها را با خود يک هفته حمل می‌کرديد چه احساسى

داشتيد؟»

بچه‌ها از اين که مجبور بودند سيب‌زمينی‌هاى بدبو و سنگين

را همه جا با خود ببرند شکايت داشتند.

آنگاه معلّم منظور اصلى خود از اين بازى را اين چنين توضيح داد:

«اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه آدم‌هايى که

 دوستشان نداريد را در دل خود نگاه می‌داريد و همه جا با خود می‌بريد.

 بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند

و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنيد. حالا که شما

بوى بد سيب‌زمينی‌ها را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد پس

 چطور می‌خواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در

دل خود تحمل کنيد؟


 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:13  توسط هیوا  | 

 
 
يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،

يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،

يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را
 
 با کمتر از صداقت ندهم ،

يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،

يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام
 
 نه براي تکرار اشتباهات گذشته !

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي

 قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي
 
 که از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد !

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ،

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...

و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم
......
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 13:2  توسط هیوا  | 

با سلام یه سلام اردیبهشتی ولی چه فایده دیگه اردیبهشت تموم شد ولی


واسه اونائی که متولد اردیبهشت هستن 


حال و هوای بهار بیشتر اردیبهشتیه به هر حال خرداد هم میاد و تموم میشه 


بعد از اون هم ماه سرنوشت ساز( تیر) امتحان کنکور از الانم که استرس


بازار داغ سوالای کنکور تست قرمز آبی....هیچ بحثی راجع به کنکور ندارم الان


فقط به همه ی اونایی که آماده شدن یا حتی قصد دارن آماده شن یا کم کم در حال آماده شدن هستن


یا هیچکدام....میگم که امیدتونو از دست ندین حدود 40 روز دیگه وقته واسه بعضیها 


هم 55 روز پس  حتی قدر  ثانیه ها رو هم بدونید و یه کم همت و تلاش  امیدوارم که به هدفتون


برسید و نتیجه ی تلاشتون هر چند کم ببینید( البته میدونم الان میگید تو که لالایی بلدی بگیر بخواب)

ولی .....


دل آدمها به اندازه حرف هاشون بزرگ نيست ولي


حرفي که از ته دل باشه مي تونه آدم بزرگي بسازه


و در آخر هم از همه ی شما دوستای قاصدک ممنونم که همراه ما بودین

............
 حرفای دلمو تقدیم میکنم به (اونی که خودش میدونه)کسی که دلم واسه غربت چشمهاش تنگه

 بی قرار روزهای بودنت در حجم سبز ثانیه ها در تبلور احساس و امید .

امید رسیدن به رویای خوب

زیستن با هم و در کنار هم هنوزم بی قرارم بی قرار حرفهایت که فقط دل صبور


 مرا کم داشت در آن لحظه ها سنگ صبورت شدم تا سنگ صبورم شوی

 با تو ماندم تا با من بمانی


گذر ثانیه ها حس نشد چون باورش سخت بود وقتی عقربه ی ساعت طبق روال

 همیشه چرخید و زمان تمام شد گیج و مبهوت گذر ثانیه ها شدیم


چقدر زود گذشت خیلی زودتر از آنکه باور کنیم


دلتنگم دلتنگ عطر نفسهایت دلتنگ باران نگاهت در اوج ثانیه های سبز

 دلتنگ دستهای مهربانت دلتنگ غرور قشنگت


که به من یاد داد برای هر چیز اصرار کردن به هر کس معنایی ندارد


دلتنگم دلتنگ حرفهایی که امیدوارم میکرد که یادم بماند خواستن توانستن است

دوستت دارم به اندازه ی تک تک واژه هایی که با آن میتوان اندازه ی عشق را بیان کرد

دوستت دارم به اندازه ی وسعت چشمانت چشمانی که دلتنگ غربتش شدم

غربتی عمیق که با دل آشنای من غریبه نیست


دوستت دارم تا ابد...........

 for you

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 0:12  توسط هیوا  | 

 

از همین کوچه روبرو شروع شد من یه قدم اومدم جلو و اون بیست قدم دوید

 

طرف من دستش رو دراز کرد  طرف من گفت بیا دستتو بده به من! دستامو

 

گذاشتم تو دستش و پا به پاش حرکت کردم دستاش نه شبیه دستای باباجون بود

 

نه شبیه دستای داداش دستاش نه مثل دستای لطیف مامانم بود نه مثل دستای

 

خودم ظریف و کوچولو .بچه ها تو کوچه بازی میکردن بهمون خندیدن داشتیم

 

میرفتیم تا خود خود خورشید اون خودش میگفت. قدماش بزرگ بودن و پاهای

 

من اونقدر ناتوان که زود خسته شدم داد زدم میشه بشینم ؟نه...شب میشه

 

خورشید میره.خب بره مگه خورشید کیه؟گفت  دیوونه!!...ما واسه خاطر اون

 

داریم میریم گفتم کاش میشد نشست.....داد زد نه .نه. نه. پاشو  دختر خوبی

 

باش .پاشو دستات رو بذار تو دستام  قصه ی خورشید و ماه و ستاره همش

 

دروغ بود من خودتو میخواستم من دوست دارم نفهم!!!!!!!!!من پاشدم یه قدم دو

 

 قدم نه سه قدم دویدم طرفش با دست کوبیدم تو صورتش  دیوونه..........بزرگ

 

شدیم و کوچه به اندازه سالهایی که ما رو بزرگ کرد پیر شد بزرگ شدیم و

 

 نفهمیدیم یه روزی باید هر دوتامون از یه راه دیگه بریم دنبال خورشید .بزرگ

 

شدیم و کوچه ما رو گم کرد بزرگ شدیم و ردو پامون موند رو قلب آدمهای

 

کوکی .حالا سالها میگذره اون تنها رفت ولی بدون خورشید برگشت بچه های

 

کوچه بزرگ شدن وقتی میاد ردو پاش رو میشمارن . وقتی بهم میرسیم نگاهمون

 

 لیز میخوره و میره تا انتهای کوچه بازم اون راهشو کج میکنه منو نبینه هنوز

 

 اون منم که راهمو ادامه میدم آره کوچه پیر شده به اندازه چند سال ومن ومن

 

هنوز با اون دستای ظریف کوچولو عادت کردم قلب آدمها رو راحت بشکنم اون

 

 رفت من رفتم من یه ساله رفتم خورشید قلبمو پیدا کردم ولی کوچه پیر شد

 

شکست خدا کنه اون بره . تو همین کوچه قصمون تموم شد دستامو از تو دستش

 

 کشیدم و یه کشیده محکم .....از اون روز سالها میگذره کوچه ما رو گم

 

کرد...کوچه پیر شد...کوچه شکست در انتهای نگاه سرد  یه مرد....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:11  توسط نازنین  | 

سلام

 

 یه سلام اردیبهشتی یه سلام بهاری به همتون وبلاگ آپ کردنم

 

 

عالمی داره واسه خودش.نمیدونم از چی بنویسم ولی اولین چیزی

 

که به ذهنم میرسه دلتنگیه.آره دلتنگی همه دلتنگ میشن دلتنگ

 

خیلی چیزها یا ...خب شروع میکنم قبلا شنیده بودم بدترین

 

 

شکل دلتنگی اینه که یه نفر رو خیلی دوست داشته باشی و بدونی

 

 

هیچ وقت بهش نمیرسی بدونی هیچ وقت مال تو نیست ولی من

 

 

میگم بدترین شکل دلتنگی اینه که دلتنگ یه نفر باشی ولی ندونی

 

 

اون کیه؟منم آدمم پس هم دلم میگیره هم تنگ میشه ولی

 

 

 واسه آدمهای خاص .مثلا یه دوره ای دلم واسه هیوا تنگ میشد

 

 

ولی الان نه! این روزای آخر اردیبهشت دلم واسه خودم تنگ شده

 

 دلم واسه خودم خیلی تنگ شده واسه

 

 

دوره کودکی بعضی وقتها تو دنیای خودم غرق میشم و

 

 با یه تنهایی محض آشتی میکنم

 

 این وسط یه دل دریایی واسه تحمل بد اخلاقی های من کافیه 

 

 

 واسه تحمل خودخواهی هاو.....من از اون دسته آدمهایی هستم

 

که شخصیت آدمهارو زیاد حلاجی میکنم و اگه

 

 

 به دلم نشستن تا آخرش با هاشون می مونم ولی این دو

 

 هفته کم آوردم دوستم (صمیمی ترین دوستم)

 

 

  راهی خونه بخت شد و این در حالی بود که تازه بهش تکیه کرده بودم

 

 

این بدترین ضربه بود که خوردم چون از اون روز تا امروز

 

 

فقط یه بار دیدمش جالبه بگم من همیشه تو سخت ترین

 

شرایط بهترین آدمها رو از دست میدم آدمهایی که اجازه

 

 

 میدن بهشون تکیه کنم یه وقتهایی قدر نشناس تر از من خودمم 

 

 

  ولی بازم تحملم میکننمن نمیتونم تکیه گاه محکمی باشم

 

 

همیشه دوست دارم تکیه کنم تا یه تکیه گاه باشم .با

 

 

یه شعر مثلا سپید و یه متن در خدمتتون هستم فقط قبل از خداحافظی

 

 

  از حمید و حسینهم تشکر میکنم چون جور ما رو کشیدن

 

از آبجی بارونم(باران پاییزی) از حنانه از

 

 

لارس از سعید از معلوم که ازش خبری نبود از مهسا(مادر بزرگ شنل قرمزی)از

 

 

 مجید که خبری ازش نیست از سحر که  بهمون زنگ زد تشکرمیکنم

 

 

 الحق که حساب مجله جوانان امروز و بچه هاش جداست به خدای بزرگ

 

 

میسپارمتون امیدوارم تا پایان سال 86 اردیبهشتی بمونین یا حق

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:8  توسط نازنین  | 

خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.
خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.
ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن.
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:53  توسط حمید  | 

فرمان حقوق بشر کوروش کبیر هخامنشی


اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهان اربعه را بر


سر گذاشتیم اعلام میکنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت

 
را به من میدهد دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آن هستم

محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زبردستان من دین و


 آئین ملتهائی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار

 
بدهند یا به آنها توهین نمایند من از امروز که تاج سلطنت را بر سر نهاده ام


تا روزیکه زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من میدهد


هرگز سلطنت را بر هیچ ملت تحمیل نخواهم کردو هر ملت آزاد است



که مرا پادشاه خود بداندمن برای سلطنت به آن ملت مبادرت به جنگ


نخواهم کرد من تا روزی که پادشاه ایران و بابل و کشورهای  جهات اربعه


 هستم نخواهم گذاشت که کسی به دیگری ظلم کند


و اگر شخصی مظلوم شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او

خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد من تا

روزی که پادشاه هستم