تبليغاتX
دل نوشته ها

مولاي من!مگرنه اين است كه بواسطه شما اهل بيت (ع)،خدا شناخته

ميشود وبواسطه شما عبوديت معناپيدا ميكند.

چه بگويم كه شماييد باب الله الذي منه يوتي و شماييد مصداق وابتغوا

 اليه الوسيله.

مولا جان!اي ولي خدا!هدايتم ميكني؟ولايتم ميكني؟

مرا به آن سرزمين موعود كه خداوند مارابه سرعت گرفتن بسوي آن    دعوت نموده است راهبرميشوي؟

مولاجان!تربيتم كنيد تاازبهترين مومنان بحق تووبهترين صالحان درحريم تو

شوم.

مولاجان!مشتي خاك هستم درپيشگاه شما،بسازيد آنچه خود ميخواهيد.

.

.

.

.

.

.

.

سكوت در دل شب كافي نيست؟

براي آمدنش انتظار كافي نيست؟

هجوم گريه به محض شنيدن اسمش

براي مردم شيعه كافي نيست؟

براي آمدن او مگر نميدانيد

فقط سرودن شعرو شعار كافي نيست؟

مگر به آب زنيم وبه آتش ودريا

كه انتظار فرج دركنار كافي نيست...

برای سلامتی آقاوتعجیل درظهورش صلوات بفرست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:44  توسط حمید 

 

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خيالم!


بی تو من اسير دست آرزوهای محالم!


ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم!


غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم!

 

اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد!


ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد!


اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش!


تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش!

 

بی بهانه ياد من باش!


وقت بيداريِ مهتاب،


عاشقانه ياد من باش!


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:22  توسط هیوا  | 

خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.
خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.
ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن.
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام ...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 17:30  توسط حمید  | 

 

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی


آتش زدی اندر من و همچون دود برفتی


زان بیش که در باغ وصال تو دل من


از داغ فراق تو مرا سوخت برفتی


ناگشته من از بند تو آزاد بجستی


ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی


آهنگ به جان من دلسوخته کردی


چون در دل من عشق بیفزود برفتی.....


 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:48  توسط هیوا  | 

 

سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام


اینم هفت تا سلام به نیت عدد هفت که میگن عدد مقدسیه


نمیدونم چرا اینبار اینجوری شروع کردم شاید اثرات دلتنگیه..


خب الان درست ساعت اردیبهشت ماهی که واسه من بهترین ماهه


هیوای عشق و علاقه و اردیبهشت و نور تا هر چه دور دور


به همه ی اردیبهشتیهای عزیز تبریک میگم

اول به نازی که متولد هفتم (قابل توجه بعضی ها )

اولین نفر من بودم


به خودم هم تبریک نمیگم چون دیگه حوصله اینجور کارارو ندارم.


ولی  خدائیش اردیبهشت هم عجب ماهیه واسه خودش...


خب این آخرین دلنوشته من نیست

 حتی اگه همه چیزو ببازم حتی اگه کسی نبود که پا به پام بیاد


خودم تنها تا ته ته ته ته ته راه و میرم

و بالاخره قاصدکمو پیدا میکنم ...

از حالا تا 70 روز دیگه که نیستم براتون آرزوی

شادکامی دارم.


 (قابل توجه هنانح که همه اش کلاس میذاره و گوشیشو جواب نمیده

1)برو با این کلاسات یه دانشگاه بزن (مردم چه نازها که نمی کنند)


2)گوشیتو هم بفروشو باهاش آبنبات بخر(یا خاموشه یا رو ویبره است)

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:2  توسط هیوا  | 

 

با سلام دوباره سال نو را تبریک میگم و امیدوارم که

سال خوبی و آغاز کرده باشین مثل من

 ( تا حالا که فاصله مون ۱۰۰۰ برابر شده ببینیم تا آخر سال چی

میشه )

داشتم ایمیلای پارسال و چک میکردم که این ایمیل و دیدو ولی یادم

نیست از خودشون بوده یا از جای ... خلاصه دیدم حرف الان دل منه

خب حالا که سر بحث باز شد واست آرزوی سلامتی و موفقیت دارم

 هر جای این دنیا هستی چه ...یا .... و یا حتی....... 

 

خدایا بیدارم کن .

خدایا چقدر تنهایم .

در خم کوچه زندگی به نفسی محتاجم .

لیک من تنهایم .


خدایا چقدر می ترسم از شبیخون .

از خویش .

از هجوم تردید در ادامه راه  به نوری محتاجم .


 که به خاطر من ز خنجر شاخه های این کوچه سیاه بگذرد 

 
خدایا چقدر محتاجم به نسیمی که نفسم را

 در امتداد شفق سرخ تزویر بیدار سازد


خدایا بیدارم کن


خدایا . ای خدای طلوع و نور و نسیم .


کمکم کن . به تو محتاجم
 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:9  توسط هیوا  | 

سلام یه سلام گرم گرم به تک تک شماهمراهان

 با وفا و صمیمی قاصدک

 
آخ گفتم قاصدک و دلم به تنهائیش سوخت

 بیچاره وبلاگی که تونست 4 تا همراه همراز بسازه


ولی چه فایده که به ثانیه نکشید  (ثانیه= یک سال)

و این چهارتا همراه یه جورایی از هم


دور افتادن یکی یکی رفتن راه خودشونو

 راهی که قرار بود چهارتائی


  با هم برن ولی خب حتما اینم یه حکمتی داشت

 آبجی نازنین که بعد از قبول شدن


رفت که رفت که رفت .....البته یه وبلاگ واسه خودش زده

 
www.nazaninodeltangehash.blogfa.com


حمید هم که اصلا انگار نه انگار ...جالب اینجاست که بدون

 خداحافظی رفت بدون اینکه یه توضیح کوچولو بده

.
....حسین هم که اینجورکه پیداست اونقدر سرش شلوغه

 که سال به سال هم نت نمیاد


آخه پست مخصوص خودشو که یه بنده خدائی خودشو کشت ..

..ولی


حاضرم شرط ببندم اصلا ندیده خب اگه احیانا یه


 سر اومدی حتما پست سوم بهمن را یه نگاه بنداز..

. و اما هیوا خانوم گل که خدا میدونه تو


 دلش چی میگذره و داره با 77777777777777777 خان رستم

 سر میکنه میدونم رستم 7 خان داشته


ولی خب هر چی 7 تاش بیشتر خان هاش هم بیشتر

 خلاصه این خانم مهربون که   به این باور رسیده که

 باید مهربونی کنه ولی هیچ توقع و چشم داشتی بابت

 محبتاش نداشته باشه. نمی خوام مثنوی هفتاد


 من کاغذ تحویل بدم اصل مطلب اینه که

 اونقدر پر رو هستیم که اگر هم کم بیاریم بروز نمیدیم

 
واسه همینه که


. هر از گاهی اگه یکی از ما 4 تا دلش سوخت میاد و یه گردو غباری

 از دل این قاصدک می زداید....


و اما حنانه خانم گل خیلی وقته که دلم واست تنگ شده یا به قولی


  خیلی وقت که دلم برای تو  تنگ شد

ه قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده


البته اینو به در میگم تا دیوار بشنوه.......و یه چیز دیگه هم بگم


 و آهای اونی که کامنت گذاشتی به نام (بماند) و گفتی

 که درش و  گل بگیریم  ببین ما حتی وقت گل بازی هم

 نداریم اینارو که میتونی با یه حساب سر انگشتی

 جمع بزنی و به این نتیجه برسی


که ما 4 تا درسته که از هم دوریم

 و از قاصدک هم دوریم ولی اینو مطمئنم که


دلهامون هنوز از هم دور نشده

 شاید نشه داد زد ولی مهم اون چیزیه که تو دل آدمهاست.
 
حتی در بن بست

 هم راه آسمان باز است

 فقط

 باید پرواز را آموخت.

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:39  توسط هیوا  | 

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

دوباره محرم و صفر دوباره تداعی خاطره های جوانمردی و رشادت و بزرگی

دوباره قصه ی فرات و نهر علقمه لبهای تشنه مشک خالی عموعباس....

دوباره.....و هنوز

بعد از سالها که از واقعه ی عاشورا گذشته هنوز هم همه در تب و تاب

این واقعه می سوزند باشد که از رهروان پاک امام حسین (ع) و یارانشون باشیم

 رهرو شیر زن دشت کربلا خانم زینب (س) .

حسین تشنه ی لبیک بود نه آب افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشان دادند 

 و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند

 افسسسسسسسسسسسسسسسسسسوس.

یه تسلیت هم میگم به همه ی شما دوستان قاصدک و یه معذرت خواهی بابت

این همه تاخیر باور کنید هر ۴ تامون یه جورایی گرفتاریم به هر حال معذرت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 0:19  توسط هیوا  | 

 

  هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

 

  کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

 

   بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود

 

  خود فروشان رابه کوی می فروشان راه نیست

 

   هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

 

   ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

 

   بنده پیر خراباتیم که لطفش دائم است

 

   ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

                                                                                                     

  16هم آذر 85 بود که قاصد کمون با  اولین دلنوشته هیوا

 

 به وجود اومد و از اونروز به بعد کم کم با حرفای حمید

 

 و نازنین و هیوا وخودم روز به روزش رو پیش برد.

 

تو این مدت یکساله . بعضی ها باهاش دوست شدند

 

.بعضی ها با همون نگاه اول با خودشون گفتند :

 

  برو بابا حال داری . بعضی ها بی تفاوت از کنارش گذشتند .

 

 بعضی ها باهاش حرف زدند . بعضی ها باهاش درد دل کردند .

 

 بعضی ها حرفاشو گوش کردن و به درد دل هاش گوش دادند

 

. بعضی ها با حرفاش خندیدند و بعضی ها به حرفاش خندیدند .

 

 بعضی ها به حرفاش گریه کردند و بعضی ها با حرفاش گریه کردند

 

 . بعضی ها باهاش همراه شدند و بعضی ها ازش بریدند

 

. بعضی ها بهش اعتماد کردند و حرفای دلشونو بهش گفتند.

 

 بعضی هاااااااا...................

 

آره امروز قاصدکمون اصلآ معذرت میخوام قاصدکتون یکساله شده

 

 و از فردا میخواد پا بذاره تو سال دوم عاشقیش

 

. غمخواریش

 

. همدلیش وسال دوم وجودش و حیاتش .

 

راستش دوستای خوب قاصدک از اینکه یه مدتی نتونستم اونجور که لایق

 

قاصدک و همراهاش هست در خدمتتون باشم شرمنده ام . ان شاا... که از

 

 این به بعد سعادت همراهیتون رو بیشتر از گذشته داشته باشم .

 

 

    قاصدکم  همراه دلتنگیهام

 

 

 

                           تولدت مبارک.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 0:54  توسط حسین  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 1:9  توسط هیوا 

سلام

 یه سلام گرم به تک تک شما دوستای خوب قاصدک و همراهای همیشگی


بالاخره  وفت کردم تا به قاصدک یه سری بزنم البته بگم چون

 خیلی وقته که نیومدم نت نمیدونم که کسی اینجا رو به روز کرده یا نه


ولی چون میخوام یه مطلب و بگم و برم مجبورم آپ کنم حتی اگه از آپ قبلی

 حسین یا حمید 5 دقیقه گذشته باشه حالا که بحثمون رسید به نویسنده های


 با معرفت قاصدک ازتون ممنونم به خاطر همکاریتون فکر کنم

 تا یکسالگی قاصدک چیزی نمونده باشه البته بگم


نازی خانوم چون وقت نمیکنه . درگیره خیلی بهش گیر نمیدم

 به هر حال چون حق آب  و گل دارن  هر وقت خواستن میتونن بیان


و مثل قدیما (یادش بخیر)واسمون مطلب جدید بذارن .....


بالاخره بعد از کلی انتظاردارم به یکی از بزرگترین آرزوهام میرسم البته نا زمانی که با

چشمهای خودم نبینم باورم نمیشه


ولی اینجوری که مشخصه ما هم قسمتمون شده که بریم یه جایی که میدونم

  همه آرزوشونو که حداقل یه بار اونجا رو ببینن


(السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک)


 خدا رو شکر میکنم که لطفش شامل حال ما شد البته بگم تا زمانی که

 اونجارو با چشمهای خودم نبینم باورم نمیشه


از همه ی شما دوستای خوبم هم  میخوام که اگه چیزی گفتم که شماها ناراحت شدین


حرفی زدم کاری کردم به دل نگیرید و منو ببخشین

 مخصوصا نازنین و حسین و حمید اگه اذیتتون کردم معذرت میخوام


میدونم الان  نازنین میگه تو که میدونستی باید آخرش معذرت خواهی کنی

 چرا از اول اذیت کردی


یادم رفت بگم هنانح رو هم خیلی اذیت کردم ازت معذرت میخوام

 البته بعد ار این که از کربلا برگشتم حتما


میام و دوباره اذیتت میکنم الان  دارم  همینجوری فرمالیته ازت حلالیت میخوام

 البته فقط از هنانح ها بقیه رو واقعا اذیت کردم


معذرت میخوام اگه برگشتم حتما جبران میکنم آخه به هر کی که میگم دارم

 میرم اونجا ته دلمو خالی میکنه


میگه نمیترسی که بمیری یا مریض نشی اونجا امنیت نداره ولی وقتی قسمت

 باشه هیچ چیزی جلودارش نیست


نائب الزیاره همه شماها هستم و از خدا میخوام قسمت شما هم باشه

 این فقط یکی از آرزوهای بزرگ من بود از خدا میخوام


همه به آرزوهای بزرگ و کوچیکشون برسن و منم به بقیه آرزوهام 

.............

ya hossein

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 11:56  توسط هیوا  | 

 


هر چی آرزوی خوبه مال تو


هر چی که خاطره داری مال من


اون روزای عاشقانه مال تو


این شبهای بی قراری مال من


منم و حسرت با تو ما شدن


توئی و بدون من رها شدن


آخر غربت دنیاست مگه نه


اول دو راهی آشنا شدن


تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود


دل تو شکسته بودن همه ی قصه همین بود


میتونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا


اما بیدارم و بی تو تنهای تنها


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:53  توسط هیوا 

 

برای آخرین بار خدا کنه بباره


تو این شب کویری یه قطره از ستاره


همیشه بودی و من تو رو ندیدم انگار


بگو بگو که هستی برای آخرین بار


وقتی دوری تنهایی نزدیکه


 قلبم بی تو میترسه تاریکه


چه لحظه ها که بی تو یکی یکی گذشتن


عمرم و بردن و اما یه لحظه بر نگشتن


تو چشم من نگاه کن منو به گریه نسپار


حالا که با تو هستم برای اولین بار

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:23  توسط هیوا 

سلام

یه سلام گرم گرم به همه ی شما دوستان و همراهان قاصدک


هر چی فکر کردم یادم نیومد که چی بگم یا از کجا بگم

(یکی نیست بگه مگه تو ف ک ر ...)نمیدونم...خب بی خیال


تا یادم نرفته بگم که فوتبال دیرووووووووووووووووز خدائیش

حححححححححححححححییییییییییییییییییففففففففففففف شد


حیف شد که باختیم ولی از شما چه پنهون واسه من که کلی

خاطره به همراه داشت جوری که اگه 4 سال دیگه


دوباره تیم ایران و کره جنوبی با هم مسابقه داشتن  من میگم

یادش به خیر 4 سال قبل.............


از بحث فوتبال بیاییم بیرون کنکور و .......هم که تا چند وقت دیگه

 نتیجه اش معلوم میشه


خبر خاصی و حرف خاصی هم نیست اصلا من نمیدونم واسه

چی اومدم ولی خب همین که یه تنوع ایجاد میشه خودش....


 

تو ديونه رفتي يه شب بي نشونه
تو خواستي که قلبم پريشون بمونه
واست گريه ي من ديگه بي امونه
دل از درد عشقم يه درياي خونه

مي خوام با تو باشم . مي خوام با تو باشم هنوز عاشقونه
ولي نازنينم . چگونه چگونه . چگونه چگونه

من از سبزه سبزم .ولي خسته خسته
من از شهر عشقم .ولي دل شکسته
مي گفتم يه ابري . يه هم رنگ بارون
يه بارون رحمت . واسه سبزه زارون

مي خوام با تو باشم . مي خوام با تو باشم هنوز عاشقونه
ولي نازنينم . چگونه چگونه . چگونه چگونه

مي خواستم بگم من که عاشق ترينم
تو فرصت ندادي . تو فرصت ندادي . تو فرصت ندادي

مي خواستم بگم من که عاشق ترينم
تو فرصت ندادي . تو فرصت ندادي . تو فرصت ندادي
حقيقت چه تلخه . چه تلخ شکستن
حقيقت همينه که رفتي تو بي من
که رفتي تو بي من

مي خوام با تو باشم . مي خوام با تو باشم هنوز عاشقونه
ولي نازنينم . چگونه چگونه . چگونه چگونه

مي خوام با تو باشم . مي خوام با تو باشم هنوز عاشقونه
ولي نازنينم . چگونه چگونه . چگونه چگونه

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 14:20  توسط هیوا  | 


شاید دلم هواتو کرد چه فایده دیره دیگه


خیلی کمه خوب میدونم فرصت تقدیره دیگه


برو ولی اینو بدون دلم همش بارونیه


چشمای خستمو ببین مدتیه زندونیه


عطر نفسهات بد جوری چشمام و گریون میکنه


کاش بدونی رفتن تو عشقمو ویرون میکنه


کاش بدونی با رفتنت آرزوهام هدر  میشه


کاش بدونی با رفتنت دله که در به در میشه


کاش بدونی این  غصه ها بغضا تمومی ندارن


کاش بدونی با رفتنت با خیلی ها کم میارم


کاش بدونی غربت من ویرونیه یه خواستنه


کاش می دونستی همیشه فرصت چشمام چه کمه


کاش میدونستی دل من پرپر و غصه دار شده


با رفتنت حرف دلم مثل یه شعر ناب شده


کاشکی میشد داد بزنم خدا جونم بسه دیگه


اما شبه خوب میدونم تاریکی محضه دیگه


خدا جونم دلش چی شد فرشته هات کجا بودن


خدا جونم خسته شدم حاجت دستام چی شدن


تو تاریکی نیاز اون  سکوت لبهام چی شدن


خدا جونم من خسته ام خسته از این روزای سرد


کاشکی میشد داد بزنم بهار اومد با کوه درد


کاشکی نره یا بدونه فرصت من خیلی کمه


یه عالمه غصه دارم این زندگی تلخ دیگه


کاش میدونستی چشم من قربونی صداقته


هر کی تا آخرش باشه حتما یه بی عدالته


هر کی تا آخرش باشه خائنه این خیانته


فرصت دستامو بده اینا همش یه حاجته


باشه به چشمات نمیگم غصه داره زیاد میشه


برو ولی اینو بدون که عمر من تباه میشه


برو ولی یه بار بزار دست چشاتو بگیرم


میخوام بدونم واسه چی غصه هامو میخریدن


کاش بدونی دلم شکست پرپر شدم کوه غمم


کاش میدونستی که منم اسیر صد تا ماتمم


کاش بدونی حق چشام گریه و بارون نبودن


باشه برو (داد میزنی؟؟؟؟؟)شاید که لایق نبودن


برو ولی دلم داره تو سینه پرپر میزنه


من بسمه خوب میدونم فرصت تقدیرم کمه

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 23:59  توسط نازنین  | 

با سلام و تبریک سال نو امیدوارم امسال سالی پر از لبخند باشه واسه تک تک شما
 پیشنهاد میکنم متن زیر رو که هر چند طولانی هست تا آخر بخونین
تقدیم میکنم به مامانم و اونی که قبل از فرا رسیدن بهار گریه هامو شنید و پابه پای من گریه کرد
وقتی دلم میگرفت تنها مرهم من یه قلم بود و کاغذ بعد مامانم دومین نفری که بهم یاد داد
بغضمو تو گلوم نکشم و بلند گریه کنم یه انسان پاک بود هیچی نمیگم چون واسه نوشتن خیلی از آدمها
هنوز کوچیکم و ناتوان پس خواهش میکنم  زیاد بودنش رو بهونه نکنین .بزارین با خوندنش من حس کنم هنوزم
هستن آدمهایی که میفهمن من چی میگم .حق یارتون

............

من آدمم وقتی به دنیا اومدم رو بال فرشته ها خواب خدا رو

 

 خوب میدیدم  خواب آسمونی که ستاره هاش زنده بودن خواب

 

ابرایی که هنوز وسوسه پنج شنبه های بارونیت رو میخره و

 

 مستت میکنه از لذت اوج گرفتن از لذت پرواز تو عمق  همون

 

 بارون .من آدمم مشتاق بارون چشمایی که پر از لذت دیدنه

 

  پر خواهشه  . من پرم از عصر پنج شنبه های بارونی وقتی

 

 غرور دستات مست حضورم میکرد و من فقط میدیدم انتهای رفتن

 

تکیه گاهی که خم میشد و منو میشکست منم آدمم  من هنوز

 

دلتنگ پنج شنبه ای ام که  تموم شدنش  واسم هم رویا میشد هم

 

 بغض  دلم گرفته واسه پنج شنبه های  بارونی واسه بغضایی که

 

 نمیشد گریشون رو تکرار کنم واسه لذت حضور دستایی که

 

میکشید و خطم میزد وقتی به دنیا اومدم  اشکامو دستای لطیف

 

 مادرم پاک میکرد وقتی بچه بودم یاد گرفتم دلتنگ نشم

 

دلتنگ هیچ     کس حتی خدا چون همیشه داشتمش . بزرگ شدم

 

  ودلم واسه خودمم تنگ شد من  که هنوز چند قدمی  دستهای پر

 

 از خواهش مامانم بودم و چشمهایی که خواب شفا میدید . من

 

 امروز دلتنگ بارونی ام که تا  شروع شد این پاهای من بودن

 

 که کوچه و خیابون رو کش میداد  تا  ... تا بارون رو قسم

 

 بده و بگیره شفای چشمایی که هنوز حس میکرد اجازه داره

 

نفس بکشه.  من هنوز  منتظر پنج شنبه های بارونی ام منتظرم

 

 بارون حاجت دستای  پر از نیازم رو بده .من منتظرم 

 

 منتظرم بغض شیشه بارون خورده هم بشکنه من که دلم پر بود

 

 از خواستن .من هنوز دلتنگ دستای مادرمم دلتنگ لبخند هایی

 

که نذاشت ببینمش  اون  لبخندا  بغض لبهای خندونش بود

 

روزای تقویم یکی یکی میگذره و من حس میکنم دستای گرم

 

مادرم تو یه روز بارونی گرمتر میشه از .....مامانم من

 

دلتنگتم  دلتنگ چشمای  قشنگت که اجازه نداد . هیوا بیا

 

 بریم بیا  خورشید و گم کنیم بیا بگیم بره بگیم شاید

 

 بارون گرفت. من آدمم تو عالم بچگیم خواب خدا       رو

 

میدیدم  خواب چشمایی که واسه خاطر موندن هم بغض میکنن هم

 

 التماس .هنوز وسوسه پنج شنبه چشمامو گول میزنه

 

بخندن .باشه خدا جون میرم .ولی نه هنوز زوده زوده دست ببرم

 

 تو صدام بگم باهمتون قهرم  واسه بارون و شفا ....منم آدمم

 

( شفا هیچ ربطی به بارون خوابای تو نداره نازنین ).شفا تو

 

 چشمای مامانمه  تو دستای بابام  بین  نگاهای سربی پر هوس

 

 نه؟ شفا دستای لطیف خودته .مامانم خیلی میخوامت .من منتظر

 

 بارون حاجتم بارونی که مستت میکه ازش بخوای

 

وبگیری .بارونی که خیست میکنه از ....نترس بذار صدای گریتو

 

 بشنون من ازهیچ   کس نمیترسم من خودمم.بزار خیس شی بزار

 

ببینن راست میگی خوابای دوره ی کودکی که تو رو پرت میکرد

 

 از هوس داشتن خواستن نتونستن ازت متنفرم ازت بدم میاد

 

بارون  از همتون بیزارم بزار این خوابای خرگوشی تموم شه

 

 بارون زمستون اتفاقی نیست بزار بهار منو ببره .بزار بغض

 

بزرگ شدنم بشکنه تو چشمای پاک مامانم  بزار بزرگ شم نفهمم

 

 تو دوره ی بچگی تو خواب فرشته ها بغلم میکردن بزار نفهمم

 

 یکی از فرشته ها همونی که شبای بی خوابیم واسم قصه شاه

 

 پریون رو میگفت .بزار بزرگ شم شاید یادم بره لبخندایی که

 

 تلخ شد دستایی که  هر چی بیشتر میخواست کمتر پیداش میکرد

 

 بهتره بگم اصلا پیداش نمیکرد  بزار امروز همه گریه کنن بزار

 

 بدونی  تا دیروز فقط  بغض بود  اماامروز .....مامان

 

قشنگم  دنیای من همین جاست اجازه دارم بمونم تو اوج

 

چشمات .هیوا بگم داره چی میشه؟ هیوا بگم چقدر دلم میخواست

 

 یه نفر بغض صدامو اشک چشمامو با دلتنگی های عاشقونه

 

اشتباه نگیره .هیوا میزاری بگم؟هیوا بزار همه بدونن من

 

چقدر دلم میگیره بزار بدونن منو  تو چقدر وقتی بارون

 

میگیره پر میشیم . بزار همه بدونن ما پریم از یه نیاز. کاش

 

 اونی که منو میخواست دست دلمو میگرفت چقدر دلم میخواست مثل

 

 خودش پاک باشم آسمونی .هنوزم اونجوری که فکر میکنم

 

نیست؟آهای پنج شنبه های بارونی آهای جمعه های منتظر تقویم

 

 کاش میشد . بزار خواب ببینی خواب سیندرلا نه با یه جفت

 

 کفش نه ...با یه جفت چشم ..نه نمیتونم میخوام سیاه کنم تک

 

 تک صفحه های تقویم رو فقط میگم سال نو مبارک فقط میگم

 

 سال خوبی دارین؟آره؟دارین؟ مثل همیشه آخر قصه دیوونه میشی

 

 برسی خونه آخر همه ی قصه ها با یه تلنگر میشکنه تو

 

احساست. خدایا میخوام واست نامه بنویسم نمیخوام کسی بدونه

 

 داره چی میشه خدایا بزار نیاز دستام اوج بگیره تا خودت

 

خدا جون حکمتت رو شکر . بزار آرزوهام رو بریزم توچشمای پر

 

 نیاز مامانم بعد بفرستم پیشت اونم فرشتته مگه نیست؟ خدایا

 

 اجازه هست دلم بگیره؟اجازه دارم  قهر کنم باهات؟ اجازه

 

 میدی نا امید شم؟.....


 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 14:14  توسط نازنین  | 


  سلام و یه تبریک خیلی خیلی مخصوص دارم به 
اونی که خودش میدونه و امیدوارم که هر جا هستی شاد باشی
و  اینو بدون که با تموم وجودم دوستت دارم و
 به یادتم همیشه و همه جا و یه لبخند قشنگ تو را با یه دنیا عوض نمیکنم
پس این دو بیت و که  تا حالا هزار بار شنیدی دوباره بهت تقدیم میکنم
 با این امید که به همه ی آرزوهات برسی و شاهد موفقیتت تو همه ی مراحل زندگیت باشم
سرسبز ترین بهار تقدیم تو باد
آوای خوش هزار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ایست روئیدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

 

happy new year

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 14:52  توسط هیوا 

 


برای خواهر خوبم هیوا.......

دخترک گوشه ی اتاق چقدرحرف توی دلم مانده دلم میخواهد داد بزنم دلم

 میخواهد دلواپسی ام را بریزم روی دایره ..این روزها محتاج یک دل پاکم

میخواهم بلند گریه کنم دستهای هیوا روی شانه هایم میماند میشود رازدار

لحظه های بی طاقتی...این هیواست همان  به عینه معنای خواستن

توانستن به پلک زدنی می خواست و به پلک زدنی داشت ..همیشه بین

پاییز و زمستان در خانه ما دعوا بود این هیوا عاشق برف و باران و من کم

طاقت شبنمی در سرمای زمستان ..من و هیوا زاده ی یک فصلیم و چقدر

ابهت داشت هیوا ...کاش اتاق تودار تر میشد برای قاب کردن حرفهای

دلم ...شیشه ی پنجره اتاق را باد شکست روسری هیوا را باد میبرد

دستهایش زخم شد..سراغ دلتنگی ات را از باد بگیر ..نگاهم گول تو را نمی

خورد امروز باران می آمد هیوا میان سردی اتاق خیره به قاب مانده بود باران

 هم نمیتوانست اصرار کند هیوا بلند شود..امروز گریه میکرد من از دریچه ی

 شکسته نگاهش میکردم هیوا گریه میکنی؟ مثل کودکی خودم گریه

میکرد ..دعوایمان شد چنگ انداخت میان موهایم ..مادرم نیست دسته

گلهای هیوا را به آب میدهم غذایمان سوخت غذای هر روزمان میسوزد

ظرفها ی کثیف ...اتاق های بدون بهانه نامرتب....صدایش بلند میشود

 تق تق تق  چقدر صدای ظرف شستنت بلند است کجای دنیا بلند بلند

ظرف میشویند میگوید خانه ما ....های هیوا چقدر آرامی؟ این روز ها بدجور

صدایت بلند نمیشود ....خیلی وقت است موهایم را نکشیدی میان دلهره

ثانیه های سربی ..نکند اسیرت کردند  اشک توی چشمهایمان جمع

میشود ..خطها یکی یکی به انتها میرسند من هیچ وقت نتوانستم

بنویسمت هیوا.........

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:45  توسط نازنین  | 

میدونی  چیه؟ الان دیگه آخرای فصل پائیزه فصلی که
میشد تو لحظه لحظه هاش عشق و دید و لمس کرد  ..شاید ما نتونستیم درک کنیم شاید اجازه دادیم سردی هوا تو بند بند دلمون رسوخ کنه شاید نشون دادیم دلمون سرد و یخی شده
اجازه ندادیم به اونائی که می خواستن یه جورائی بهمون نزدیک بشن تا خودشونو پیدا کنند تو دلمون راه پیدا کنن با کمال بیرحمی از حال و هوای سرد پائیز الهام گرفتیم ولی گرمائی که میشد احساس کردو نادیده گرفتیم و دل خیلی ها رو شکستیم ولی جالب اینجاست که خودمون هم متوجه نبودیم ولی طرف حسابمون با کمال خونسردی همه ی کارامون و بخشید اصلا به روی خودشم .....یکیشون خود من آهای کسی که خودت میدونی میدونم اذیتت کردم و به قول خودمون حالتو گرفتم....خیلی جاها که نه همیشه تو کوتاه اومدی  
ممنونم بابت همه چیز و.........................و
خزون امسال بهار بود واسه من و آهای کسی که خودت میدونی درسته؟
پس با هم به استقبال اولین زمستون  با هم بودن می ریم و از لحظه لحظه های سرد و برفی که خواهد داشت استفاده میکنیم....با بهترین آرزوها ........هیوا

 

پائیز فصل شروع دوباره....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:22  توسط هیوا  | 

آهو کوچولو کنار مادرش خوابیده بود و از اینکه مادرش کنارش بود احساس آرامش و امنییت می کرد .
چشمهای آبی و قشنگشو انداخته بود تو چشم مادرش و می خواست از ته دل داد بزنه : مادرم همه امیدم و امنییتم دوستت دارم …. صدای ترسناکی به گوش رسید . مادرش از جا برید - مامان چی شد ؟ - دخترم از جات تکون نخور که شکارچی نبینتد ...و مادر شروع کرد به دویدن و جست و خیز کردن . آهو کوچولو می دونست که مادرش این کارو می کنه که نظر صیاد رو به خودش جلب کنه و از نزدیک شدن شکارچی به آهو کوچولو جلو گیری کنه . آهو کوچولو می دونست که مادرش خودشو به شکارچی نشون میده و خودشو به خطر میندازه تا صیاد اونو نبینه ....
خدایا خودت مادرمو حفظ کن ...
خدایا خودت کمکش کن تا از دست شکارچی فرار کنه ...
اگه یه وقت بلایی سر مادرم بیاد من چی کار کنم ؟؟؟
خدایا من بدون مادرم تو این صحرا میمیرم ...
خدایا خودت کمکش کن ...
آهو کوچولو داشت دعا می کرد که صدایی شنید . آره صدای شلیک گلوله بود . آن هم دوبار...و دیگه مادرش پیدا نبود. از جست و خیزهای جلب نظر کن مادرش د یگه خبری نبود....
می خواست از جاش پا شه و به طرف مادرش بدوه ولی حرف مادرش تو گوشش صدا کرد " از جات بلند نشو " . اشک چشم های قشنگ آهو کوچولو را گرم کرده بود .. بغض گلوشو فشرده بود و از زنده بود نش نفرت داشت ... اما خوب می دونست که او هم یه روزی مادر میشه و خوشحال بود که مادر بودنو از مادرش یاد گرفته بود ... بغضش ترکید و ....
مادر
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 22:26  توسط حسین  |