مولاي من!مگرنه اين است كه بواسطه شما اهل بيت (ع)،خدا شناخته
ميشود وبواسطه شما عبوديت معناپيدا ميكند.
چه بگويم كه شماييد باب الله الذي منه يوتي و شماييد مصداق وابتغوا
اليه الوسيله.
مولا جان!اي ولي خدا!هدايتم ميكني؟ولايتم ميكني؟
مرا به آن سرزمين موعود كه خداوند مارابه سرعت گرفتن بسوي آن دعوت نموده است راهبرميشوي؟
مولاجان!تربيتم كنيد تاازبهترين مومنان بحق تووبهترين صالحان درحريم تو
شوم.
مولاجان!مشتي خاك هستم درپيشگاه شما،بسازيد آنچه خود ميخواهيد.
.
.
.
.
.
.
.
سكوت در دل شب كافي نيست؟
براي آمدنش انتظار كافي نيست؟
هجوم گريه به محض شنيدن اسمش
براي مردم شيعه كافي نيست؟
براي آمدن او مگر نميدانيد
فقط سرودن شعرو شعار كافي نيست؟
مگر به آب زنيم وبه آتش ودريا
كه انتظار فرج دركنار كافي نيست...
برای سلامتی آقاوتعجیل درظهورش صلوات بفرست.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:44 توسط حمید
خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.
خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.
ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن.
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام ...
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 17:30 توسط حمید
|
شبي سردي است،ومن افسرده
راه دوري است،وپايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم،تنها،ازجاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غمها
فكرتاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا بادل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بكويد با من
اندكي صبر،سحرنزديك است
هردم اين بانگ برآرم از دل
واي،اين شب چقدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي کو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم است به دل
غم من،ليك،غمي غمناك است
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:48 توسط حمید
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري
رو نمي بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي
داري
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه
سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر
زندگی پديده های اسرارآمیز است،
خنده جزئی از آن و گریه نیز جزئی از آن است.
بد نیست گهگاه غمگین باشی،
غمگین بودن زیبایی خود را داراست فقط باید بیاموزی
كه اززیبایی غمگین بودن لذّت ببری. از سکوت آن، از ژرفای آن.
شايد يه روزي كسي رو كه باهاش خنديدي فراموش كني!
اما كسي رو كه باهاش گريه كردي.....
هرگز!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:27 توسط حمید
|
سلام خدمت همه ي عزيزان اميدوارم حال همگي خوب باشه وفيض كامل رو از اين ماه مبارك برده باشد.
همه مون ميدونيم كه امروز بيست وهشتم رمضان است وحداكثر دو روز ديگه باقي مونده تا اين
ماه مبارك هم تموم بشه وتا يه سال ديگه و يه ماه رمضان دیگه معلوم نيست باشيم يا نه پس بايد حداكثراستفاده رو از روزاي باقي مونده بكنيم .
خودتون بهتر ميدونيد كه ثواب اين ماه چقدره وبهترين ماه براي آمرزش گگناهامونه(البته ببخشيدكه جمع بستم مطمئنا همه شما از من گناهكار پاكتريدولي انسان بدون خطا نيست)
پس بياين يه حساب كلي بكنيم ببينيم تو اين روزاي گذشته چه كارايي براي آمرزش گناهامون كرديم.
آيا تونسيم تو اين ماه مبارك رضايت خدا رو جلب كنيم وازش بخوايم كه ببخشتمون البته خداي رحيم خيلي بزرگه و هميشه مشتاقه كه بنده هاش به طرفش برگردن پس هيچ وقت نبايد نااميد شد.
نميخوام زياد حرف بزنم فقط اومدم بگم اگه شما هم مثل من گناهكار نتونستيد اون استفاده اي كه بايدميكرديدو بکنیدفرصت زيادي باقي نيست فقط دو روز ديگه باقي مونده پس بياين از همين الان شروع كنيم چون لحظه لحظه ي اين ماه رو بايد غنيت شمرد.
از همگي التماس دعا دارم خيلي محتاجم درپايان هم از همه ي بچه ها معذرت ميخوام ببخشيد اگه يه وقتي حرفي زدم يا توهيني كردم بزاريد رو حساب عصبانيت و...
در پناه حق ياعلي
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:43 توسط حمید
|
با اجازه ی مدیر وبلاگ ومعذرت خواهی به خاطر همزمانی آپ
از خودم نیست ولی اینم یه جورشه:
چقدر هوا سنگین میشود پشت این پنجره که تا تقی به توقی می خورد می خواستی شیشه اش را بشکنی هنوز یادم هست صورتم خیس عرق میشد و باد تا می آمد توی اتاق یکراست بر میگشت...صدای فریاد پیرزن بلند میشود وتا می آیی گوشهایت را بگیری صدا ها می خوابد .پیرمرد با هر جان کندنی که بود خودش را به در چوبی رنگ و رو رفته میرساند و او هم دست میگذارد روی صدایش ..پیرزن هم هوار میکشد وباز صدایشان میپیچد سه چهار خانه آنطرف تر ..رویا های من هنوز شسته نشده میان این نیمدری های چوبی زوار در رفته ی یکی از خانه های قدیمی مانده تا بیاید خشک شود من هم پیر میشوم مثل خاطره یک روز صبح بارانی و حیات یکی از خانه های قدیمی و زندگی عادی یک پیرزن و پیرمرد ..پیرمردی که هنوز هم تا چشم کار میکند ریز علی خواجوی را میشناسد همان دهقان فداکار خودمان ....پیرمردی که خاطره دوره جوانی اش را خوب به یاد دارد ...دستهایت را حلقه کن و تا چشم بگذاری پشت دیوار باغ فلان خان یک چند تایی سیب میدزدیم و تا می آییم فرار کنیم صاحب باغ می آید خاطره اش خنده دار است حتی خاطره من که می ماند کنار دیوان خواجه ...کاش یادم میرفت دارم بزرگ میشوم تا می آید چشمهایم گرم شود یک تلنگر احساسم را به بازی میگیرد یک قطره اشک یک لبخند پوسیده یک خداحافظی که تا ته تهش را می خوانی یک سلام میدهی این زندگی روز مره امان که خلاصه میشود میان پنج دری خانه های قدیمی یا دالان های پر از سکوت یک سکوت درد آور یا صدای هو هوی باد که میپیچد پشت پنجره های نیمه باز با شیشه های ترک خورده ..یک حیات پر از درختهای سرو .سروهای سر به فلک کشیده یا چند تایی بید مجنون .دل من پر میشود از خاطره داشتن پدر بزرگم همیشه میخواهم کسی را بنویسم که سالها از زندگی من هاشور خورده است می خواهم ساده بنویسم ساده نویسی روی همین خطهای بی حاشیه ..برگه های ساده .نقش به نقش که میزنی تا پایین هزار رج میشود مثل قالی های هزار رنگ ..نقش به نقش که میزنی تمام میشود و تو می مانی با کمری شکسته روی دار قالی ..صدای هی هی مرد کوهستان با هزار گوسفند آواره یا دختران سیاه چادر ...دخترکانی با ابروهای سیاه و چشمهای عمیق..تو بیا اینجا برایمان نقش سگ وفادار را بازی کن سگ گله باش گله آدمهای ساده ..بیا شاید وفاداری ات ثابت شد این روزها دیوارهای شهر سر به آسمان میگذارند ..سنگ فرشهایی که تا بینهایت میروند این روزها مردم می میرند توی خانه های قدیمی...بوی فقر می آید ..فقر چه بویی دارد.دلت خوش است تمام احساسها تباه میشود روی دیوار های تا انتها موازی یا متقاطع .داخل کدام کوچه موازی ها به هم میرسند؟اگر رسیدند راه را اشتباه آمدی..کوچه بنبست میشود و تو آرزوهایت را تک تک میشماری .بوی آوارگی میاید تا بیایی فقیر شوی دنیایت دیدن دارد هنوز قصه ی درد ادامه دارد هنوز فقر میرقصد میان چشمهای کودکان خیابانی ..این روزها مترسکها هم نمیتوانند کلاغ ها را فریب دهند ..دنیایمان رنگارنگ است
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 13:15 توسط حمید
خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.
خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.
ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن.
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام ...
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:53 توسط حمید
|
سلام به همگی! می بخشید که دیر شد٬ آخه خیلی گرفتار بودیم...
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر ِ زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگینترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه ی بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین میکوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.
برای بار سوم در طویله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک میشد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه. بهره گیری از بعضی هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن (معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن. برای همین، همیشه اولین شانس رو بچسب...
+
نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:57 توسط حمید
|
فکر کن دلت هوای آزادی کرده باشد .... نه ان آزادی ای که فقط مجسمه ای است و به درد شعار و بیانیه می خورد . یک جور آزادی بی حد و حصر , که بتوانی دست ها ت را از دو طرف باز باز کنی , سرت را بگیری بالای بالا و با هیچ سقفی تصادم نکنی . پاهات , بی وزن, روی سیالی قرار بگیرند نه زمین سخت و غیر قابل گذر. رهای رها!
نه اصلا به یک چیز دیگر فکر کن!فکر کن دلت از رنگ ها گرفته باشد , از ریاها , از تظاهر ها ,چهره های پشت رنگ ها . دلت بی رنگی بخواهد , فضای شفاف یا بی رنگ !
فکر کن یک حال غیر منطقی بهت دست داده باشد که هر استدلالی حوصله ات را به سر ببرد . دلت بخواهد مثل بچه ها پات رو بزنی زمین و داد بزنی که من « این» رو می خوام . و منظورت از « این» خدایی باشد که همین نزدیکی است!
یکدفعه میانه ات با خدای دور استدلالیون به هم خورده باشد . آنها به تو می گویند : «عزیزم !ببین! همینطور که این پنکه کار می کند , یعنی نیرویی هست که این پره ها را می چرخاند. پس ببین جهان به این بزرگی .... پس حتما خدایی....»
فکر کن یه جورایی حوصله ات از این حرف ها سر رفته باشد . دلت بخواهد لمسش کنی . مثل بچه هایی که دوست دارند برق توی سیم را هم تجربه کنند . دلت هوای خدایی را کرده باشد که می شود سر گذاشت روی شانه اش و غربت سال های هبوط را گریست....
خدایی که بشود چنگ زد به لباسش و التماسش کرد . خدایی که بغل باز می کند تا در آغوشت بگیرد . حتی صدایت می کند « و سارعوا الی مغفره من ربکم .. » خدایی که می شود دورش چرخید و مثل چوپان داستان موسی و شبان بهش گفت « الهی دورت بگردم» . بابا زور که نیست ! من الان یک جوری ام که دلم نمی خواهد خدایم پشت سلسله ی علت ها و معلول ها , ته یک رشته ی دور و دراز ایستاده باشد . می خواهم همین کنار باشد . دم دست. نمی خواهم اول به یک عالمه کهکشان و منظومه و آسمان فکر کنم و بعد نتیجه بگیرم که او بالای سر همه شان ایستاده . خدا به آن دوری برای استدلال خوب است.
حالا فکر کن خدا روی زمین خانه هم دارد . خدا خانه دارد اما خانه اش از جنس دیوار نیست . از جنس فضای باز است . بیت عتیق , سرزمین آزادی , خانه ی بی رنگی ,خانه ی آزاد, تجربه ی نوعی رهایی که هیچ وقت نداشته ای . حتی رهایی از خودت!
حتی حسرتش هم شیرین است.....
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 7:26 توسط حمید
|
با اينكه تازه آپ كردم حيفم اومد اين مطلب را نزنم!
امروز جمعه است و...
وقتي مي خواهم تاريخ بالاي صفحه را بنويسم؛ گوشه اش طوري که فقط خودم ببينم مي نويسم: جمعه و او نيامد!
همکلاسي ام از گوشه عينکش نگاهش را قل مي دهد روي دفترم. نگاهش را مي اندازم روي دفتر خودش. دفترم را مثل بچه هاي کوچکي که مي خواهند کسي از رويشان تقلب نکند تا مي کنم.
همکلاسي ام چشم غره مي رود و نگاهش را از روي دفترش برمي دارد و مي گذارد روي تخته کلاس. معلم همکلاسي کنار دستم را صدا مي زند و او مي رود.
گوشه تاريخ دفترش طوري که فقط خودش ببيند مي نويسم: جمعه و او نيامد! برمي گردم و پشت سرم را نگاه مي کنم. هيچ کدام از بچه هايي که پشت سرم نشسته اند حواسشان به من نيست.
روي دفتر هر دويشان بزرگ مي نويسم: جمعه. هر دويشان بر سرم فرياد مي زنند. معلم به سمت ميز من مي آيد. نگاهش را به نگاهم گره مي زند. يک گره کور. که من هرچه تلاش مي کنم؛ نمي توانم بازش کنم. مي گويد: خودکار نو خريدي؟ روي دفتر خودت امتحانش کن.
کلاس غرق خنده مي شود. قسمتي از گره کور نگاه را باز کرده ام. اما نمي دانم چرا گوشه سمت چپش باز نمي شود.
معلم مي گويد: بفرماييد بيرون. حس مي کنم دنيا بر سرم خراب شده است. گره کور باز مي شود. از جايم بلند مي شوم. راهروي ميان نيمکتها را طي مي کنم. نزديک تخته مي رسم ... گچ را برمي دارم. و روي تمام فرمولهاي شيمي و مسئله هاي فيزيک و اتحادهاي رياضي و تاريخهاي ادبيات و اشعار کي و کي و کي بزرگ مي نويسم: امروز جمعه است. کسي منتظر نيست؟
برمي گردم و پشت سرم را نظري مي اندازم. انگار خواب مي بينم. کلاس غرق در اشک شده است. و جمله خودم صدها بار جلوي چشمانم مي رود و مي آيد: امروز جمعه است ... کسي منتظر نيست؟ معلم به سمت تخته مي آيد.
همه اعداد و فرمولها و جملات را پاک مي کند و با خط درشت مي نويسد: درس امروز؛ درس انتظار! و بچه ها کنار تاريخ بالاي صفحه شان طوري که فقط خودشان ببينند مي نويسند: جمعه و او نيامد!
اما معلم گوشه تخته کنار تاريخ طوري که همه بچه هاي کلاس ببينند مي نويسد: تا جمعه دگر انتظارها باقي است!
+
نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 1:23 توسط حمید
|
بی مقدمه :
بعضيها شعرشان سپيد است، دلشان سياه
بعضيها شعرشان كهنه است، فكرشان نو
بعضيها شعرشان نو است، فكرشان كهنه
بعضيها يك عمر زندگي ميكنند براي رسيدن به زندگي
بعضيها زمينها را از خدا مجاني ميگيرند و به بندگان خدا گران ميفروشند
بعضيها حمال كتابند
بعضيها بقال كتابند
بعضيها انبارداركتابند
بعضيها كلكسيونر كتابند
بعضيها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان
بعضيها اصلا قيمتي ندارند
بعضيها به درد آلبوم ميخورند
بعضيها را بايد قاب گرفت
بعضيها را بايد بايگاني كرد
بعضيها را بايد به آب انداخت
بعضيها هزار لايه دارند
بعضيها ارزششان به حساب بانكيشان است
بعضيها همرنگ جماعت ميشوند ولي همفكر جماعت نه
بعضيها را هميشه در بانكها ميبيني يا در بنگاهها
بعضيها در حسرت پول هميشه مريضند
بعضيها براي حفظ پول هميشه بيخوابند
بعضيها براي ديدن پول هميشه ميخوابند
بعضيها براي پول همه كاره ميشوند
بعضيها نان نامشان را ميخورند
بعضيها نان جوانيشان را ميخورند
بعضيها نان موي سفيدشان را ميخورند
بعضيها نان پدرانشان را ميخورند
بعضيها نان خشك و خالي ميخورند
بعضيها اصلا نان نميخورند
بعضيها با گلها صحبت ميكنند
بعضيها با ستارهها رابطه دارند
بعضي ها صداي آب را ترجمه ميكنند
بعضي ها صداي ملائك را ميشنوند
بعضي ها صداي دل خود را هم نميشنوند
بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نميدهند
بعضي ها در تلاشند كه بيتفاوت باشند
بعضي ها فكر ميكنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست
بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست
بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود ميدانند
بعضي ها فكر ميكنند پول مغز ميآورد و بي پولي بي مغزي
بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر ميكشند
بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه ميگيرند
بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نميكشند
بعضي ها يك درجه تند زندگي ميكنند، بعضيها يك درجه كند
هيچكس بيدرجه نيست
بعضي ها حتي در تابستان هم سرما ميخورند
بعضي ها در تمام زندگيشان نقش بازي ميكنند
بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ
بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر، بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي
بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ...
.
.
.
.
.
.
حالا به نظر خودتون شما جز کدام یکی هستین ؟؟!!
نمی دونم شایدم جز هیچکدام
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 13:31 توسط حمید
|
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله ".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :
این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده. "
پروفسور ادامه داد: " اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند. "
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست،
همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست!
+
نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 12:41 توسط حمید
|
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري
رو نمي بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي
داري
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه
سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر
زندگی پديده های اسرارآمیز است،
خنده جزئی از آن و گریه نیز جزئی از آن است.
بد نیست گهگاه غمگین باشی،
غمگین بودن زیبایی خود را داراست فقط باید بیاموزی
كه اززیبایی غمگین بودن لذّت ببری. از سکوت آن، از ژرفای آن.
شايد يه روزي كسي رو كه باهاش خنديدي فراموش كني!
اما كسي رو كه باهاش گريه كردي.....
هرگز!!!
+
نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 12:0 توسط حمید
|
شب زايش خورشيد و آغاز سال نو ميترايی
دیر