تبليغاتX
دل نوشته ها

شبیه من نبودی میون دلتنگی شبای سرد زمستونی وقتی فقط از گرما گفتی و سردم کردی .را ه رفتی اما

رویاهات با یه بهونه شکست وقتی غروب میشد و تموم خاطرات خوب شبیه گرد و غباربود میون دلتنگی

کویر و منم شبیه همون قاصدکی که اوج میگرفت میون ایوون دلت...هر چی بالا میرفتم نمیرسیدم منم

رسوای قصه های لیلی مجنونی مادرجون تو شب یلدای بیست سالگی...دلتنگ غربتی ام که خودم ساختم

نشستم چنگ انداختم به گلوی دریده زمان...بزرگ شدم و آشنا با کوچه پس کوچه های شهرتون وقتی لابه

لای قصه ی پیرزن یه نشونی از دختر چشم سیاه قصه بود.دیوان خواجه که میون دستای خسته پیرمرد بیتابی

 میکردنبض لحظه ها بدجور کند میزد وقتی دقیقه ها لیز خوردن میون قاب ساعت این دل تنگ من بود که

مهر و آبان و آذر رو بوسید و کنار گذشت چه دیر گذشت و بد بدتر از بغض پوسیده شمعدونی ها ...خسته ام

از تکرار پیچ در پیچ اضطراب های کاغذی وقتی هوای گریه دارم و نمیتونم ....رویای دوره کودکیت

کو؟خاطره گیلاسای تلخ میون بغض زهر آلود باغچه وقتی پیرزن خسته میشد داد میکشید اون بغضای

مسخره واسه رسیدن به خورشید کاش لبیریز دوست دارم نیلوفرای خسته باغچه نبودم بزرگ شدم بهونه

بارون میگیرم کاش شبیه دلتنگی فنجون فال قهوه ای بودم که بغض پنج شنبه جمعه هام رو فریاد میزد شبیه

دلتنگی درختای کاج باغ همسایه وقتی منتظرن کلاغ پیر از راه برسه من بزرگ شده همون تقویمی ام که هر

 روز سال بهش خیره میشی تا یادت بمونه....از پاییز و زمستون کوچتون بیزارم منتظرم بهار از پشت قاب

سوخته سال برسه و منو برسونه به رویای توت و انجیر برسونه به رویای بهار میون دستای خسته پیرمرد

وقتی آب میشه معجزه ی گلدونای گلی..وقتی پرنده رفتنی نبود اما تو پرواز بلد بودی.....

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 22:46  توسط نازنین