تبليغاتX
دل نوشته ها
با اجازه ی مدیر وبلاگ ومعذرت خواهی به خاطر همزمانی آپ

از خودم نیست ولی اینم یه جورشه:

 چقدر هوا سنگین میشود پشت این پنجره که تا تقی به توقی می خورد می خواستی شیشه اش را بشکنی هنوز یادم هست صورتم خیس عرق میشد و باد تا می آمد توی اتاق یکراست بر میگشت...صدای فریاد پیرزن بلند میشود وتا می آیی گوشهایت را بگیری صدا ها می خوابد .پیرمرد با هر جان کندنی که بود خودش را به در چوبی رنگ و رو رفته میرساند و او هم دست میگذارد روی صدایش ..پیرزن هم هوار میکشد وباز صدایشان میپیچد سه چهار خانه آنطرف تر ..رویا های من هنوز شسته نشده میان این نیمدری های چوبی زوار در رفته ی یکی از خانه های قدیمی مانده تا بیاید خشک شود من هم پیر میشوم مثل خاطره یک روز صبح بارانی و حیات یکی از خانه های قدیمی و زندگی عادی یک پیرزن و پیرمرد ..پیرمردی که هنوز هم تا چشم کار میکند ریز علی خواجوی را میشناسد همان دهقان فداکار خودمان ....پیرمردی که خاطره دوره جوانی اش را خوب به یاد دارد ...دستهایت را حلقه کن و تا چشم بگذاری پشت دیوار باغ فلان خان  یک چند تایی سیب میدزدیم و تا می آییم فرار کنیم صاحب باغ می آید خاطره اش خنده دار است حتی خاطره من که می ماند کنار دیوان خواجه ...کاش یادم میرفت دارم بزرگ میشوم تا می آید چشمهایم گرم شود یک تلنگر احساسم را به بازی میگیرد  یک قطره اشک یک لبخند پوسیده یک خداحافظی که تا ته تهش را می خوانی یک سلام میدهی این زندگی روز مره امان که خلاصه میشود میان  پنج دری خانه های قدیمی یا دالان های پر از سکوت یک سکوت درد آور یا صدای هو هوی باد که میپیچد  پشت پنجره های نیمه باز با شیشه های ترک خورده ..یک حیات پر از درختهای سرو .سروهای سر به فلک کشیده یا چند تایی بید مجنون  .دل من پر میشود از خاطره داشتن پدر بزرگم  همیشه میخواهم کسی را بنویسم که سالها از زندگی من هاشور خورده است می خواهم ساده بنویسم ساده نویسی روی همین خطهای بی حاشیه ..برگه های ساده .نقش به نقش که میزنی تا پایین هزار رج میشود مثل قالی های هزار رنگ ..نقش به نقش که میزنی  تمام میشود و تو می مانی با کمری شکسته روی دار قالی ..صدای هی هی مرد کوهستان با هزار گوسفند آواره  یا دختران سیاه چادر ...دخترکانی با ابروهای سیاه و چشمهای عمیق..تو بیا اینجا برایمان نقش سگ  وفادار را بازی کن سگ گله باش گله آدمهای ساده ..بیا شاید وفاداری ات ثابت شد این روزها دیوارهای شهر سر به آسمان میگذارند ..سنگ فرشهایی که تا بینهایت میروند  این روزها مردم می میرند توی خانه های قدیمی...بوی فقر می آید  ..فقر چه بویی دارد.دلت خوش است تمام احساسها تباه میشود  روی دیوار های تا انتها موازی یا متقاطع .داخل کدام کوچه موازی ها به هم میرسند؟اگر رسیدند راه را اشتباه آمدی..کوچه بنبست میشود  و تو آرزوهایت را تک تک میشماری .بوی آوارگی میاید تا بیایی فقیر شوی دنیایت دیدن دارد هنوز قصه ی درد ادامه دارد هنوز فقر میرقصد میان چشمهای کودکان خیابانی ..این روزها مترسکها هم نمیتوانند کلاغ ها را فریب دهند ..دنیایمان رنگارنگ است

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 13:15  توسط حمید 

 

به نام آن گوشه ی آسمان
 
خدایا  به داده هایت شکر .


          به نداده هایت شکر .


          به گرفته هایت شکر .


چون    داده هایت نعمت .


         نداده هایت حکمت .


و       گرفتنه هایت امتحان است .


 ** تا آدميت چقدر فاصله است؟  *
 
بي اشک هم مي توان پرواز کرد تا سرزمين نقره اي باور يک عشق


بي صدا هم مي توان فريادي به بلنداي دوستت دارم ها سر داد


....بدون نگاه هم مي شود از راز دروني قلب سخن گفت


...اما بدون تو نمي شود. . . نه پرواز كرد نه فرياد زد و نه سخن گفت


مي توان يک شعر بلند بود که خواننده از خواندنت هميشه خسته شود

 يا مي توان يک جمله بود که تا هميشه در ذهن ديگري نقش بندد


مي توان فرياد بود که بلند است اما زجر اور و خسته کننده و يا مي توان

ارامش بود که تمام فرياد ها را در خود پنهان مي کند


مي توان از يک کلمه جمله اي گفت و با ان دلي را شاد کرد و يا مي شود

 با همان کلمه کينه اي ابدي را در قلبها ؛شعله ور ساخت 
 
براي انسان بودن و به انسانيت رسيدن؛راه هاي ممکن و ناممکن زيادي

 را بايد طي کرد اما از چه گفتن و به کجا رفتن، با كه بودن و از كه گفتن

 مهم است نه به هدفي نامعلوم رسيدن


بي شک زندگي همين رفتن هاست و انچه مي ماند خاطره ما انسانها ست

 که زندگي قرن ها را به هم پيوند مي زند


بي شک اين همان غربت دروني ست که از وجود زمان بر

 وجود ادميت خود نمايي مي کند


اينها همه بانگ بر خورد مرز افکار ما انسانهاست که هنوز هم مي شود

انرا در هياهوي زمان احساس کرد


من هميشه براي گفتن اينجا نيستم گاهي هم براي شنيدن مي ايم
 
مي خواهم بدانم هنوز ؛تا پايان (من شدن) چقدر راه باقيست و

هنوز چقدر مي توان بر نگاه عابرين پياده خيره شد و هيچ نگفت
 
هنوز ما به باور حقيقتها دوريم....به همين خاطر ؛اسان بر چهره واقعي

ريا لبخند مي زنيم و صداقت را کتمان مي کنيم.بايد بياموزيم


که اگر لبخندي مي زنيم از سخاوت باشد نه از ريا!آري
 
بايد همه بياموزيم که تا آدميت چقدر فاصله است .


به قول دكتر وين داير:

Unconditional Love to you
 
 
 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 7:37  توسط هیوا  | 

بایزید آمد شبی بیرون ز شهر............... از خروش خلق خالی دید دهر

 

ماهتابی بود بس عالم فروز   ............... شب شده از پرتو او مثل روز

 

آسمان  پر  انجم   و   آراسته  .............. هر یکی کار دگر را خواسته

 

شیخ چندانی که در صحرا بگشت............ کس نمی جنبید در صحرا و دشت

 

شورشی در وی پدید آمد به زور............ گفت یا رب در دلم افتاد شور

 

با چنین درگه که در رفعت توراست.......... اینچنین خالی ز مشتاقان چراست ؟

 

هاتفی  گفتش  که ای حیران راه ............ هر کسی را راه  ندهد پادشاه

 

عزت این در چنین  کرد  اقتضا ............. کز  در  ما  دور باشد هر گدا

 

چون  حریم عز  ما  نور افکند .............. غافلان خفته را دور افکند

 

سالها  بردند  مردان  انتظار  ............... تا یکی را بار بود از صد هزار

 

 

سلام

 

. فقط خواستم بگم که ان شاءالله که لا اقل تو این ماه خاص

 

 درگه رو خالی نکنیم و از پادشاه اقل کم اجازه ورود

 

 به حریمشو تو این یک ماه بگیریم .....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:40  توسط حسین