و صمیمی و مثل همیشه یه سلام گرم به . ..
(سه نقطه یعنی یه دنیا عشق و محبت)
الان نمیدونم چی بنویسم و از کی بگم یا از چی بگم فردا نیمه شعبان
اول از هر چیز میلاد مهدی فاطمه (عج)را به همه تبریک میگم و میگم
خوش به حال اونهایی که تونستن دل آقا رو از خودشون شاد کنن
یاد پارسال افتادم خیلی اتفاقی قسمتون شد رفتیم مسجد جمکران
هیچ وقت اون فضا رو فراموش نمیکنم شب چهارشنبه دعای توسل
همهه ی نیایش
یا سَیِدَنا وَ مَولانا اِنا تَوَجَهنا وَ اَستَشفَعنا وَ تَوَسَلنا بِکَ الی الله
و قَدَمناکَ بینَ یدَی حاجاتِنا یا وَجیهاَ عِندَالله اِشفَع لَنا عِندَالله.......
دلم یهو پر کشید اونجا یادش بخیر
یادمه اونجا که بودم خیلی با خودم کلنجار رفتم خیلی حرفها داشتم
همه شو زدم اتمام حجت کردم بعد یک سال تونستم حاجتمو بگیرم
درست پارسال همین موقع ها دلشکسته و نا امید از همه جا تازه الان
میفهمم واسه چی میگن صبر صبر صبر صبر الان میفهمم چقدر شیرینه
که بتونیم خواستمونو فقط از خدا بخوایم شیرین تر هم اینه که
بالاخره نا امیدی به امید تبدیل میشه
الانم خدا رو شکر میکنم به خاطر همه ی مهربونیاش
فقط میگم خداجونم دوستت دارم
الان ایرج بسطامی(خدا رحمتش کنه) داره گل پونه ها رو میخون
ه یه کم که نه خیلی
دلتنگم دلتنگ بارون یه نگاه نگاهی پر از مهربونی
خب بی خیال از این حال و هوا بیاییم بیرون.....
خیلی وقته که دیگه مثل اون قدیمها نت نمیام اصلا هم برام مهم نیست
چون چیزی و که جایگزین کردم یه دنیا واسم ارزش داره
اندازه ی همه ی دنیا دوسش دارم
ولی دورادور سراغ قاصدک میام .هنانح (حنانه) جون معلومه کجائی؟
تو هم همه اش غیبت میزنه وقتی تو هستی من نیستم
وقتی من هستم تو نیستی شده مثل حکایت قیر و قیف
نمیدونم شنیدی یا نه؟ولی هر جا هستی سبز باشی
و شاد هر چی آرزوی خوب مال تو
الانم رضا صادقی داره آهنگ تو با منی و میخونه
منم به یاد......باهاش زمزمه میکنم
تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونم
عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه
یه دم اگه نبینمت یه دنیا دلتنگت میشم
نگاه دریایی توآبی روی آتیشم
از تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگیم
نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه
قشنگترین خاطره ها از تو با تو بودنه
آرامش خیال من صدای تو شنفتنه
معلّم يک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند.
او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکى بردارند و درون آن،
به تعداد آدمهايى که از آنها بدشان میآيد، سيبزمينى بريزند و با خود به
کودکستان بياورند. فردا بچهها با کيسههاى پلاستيکى به کودکستان آمدند.
در کيسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سيبزمينى بود. معلّم به بچهها
گفت تا يک هفته هر کجا که میروند کيسه پلاستيکى را با خود ببرند.
روزها به همين ترتيب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکايت
از بوى ناخوش سيبزمينیهاى گنديده.
به علاوه، آنهايى که سيبزمينى بيشترى در کيسه خود داشتند
از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند.
پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند.
معلّم از بچهها پرسيد:
«از اين که سيبزمينیها را با خود يک هفته حمل میکرديد چه احساسى
داشتيد؟»
بچهها از اين که مجبور بودند سيبزمينیهاى بدبو و سنگين
را همه جا با خود ببرند شکايت داشتند.
آنگاه معلّم منظور اصلى خود از اين بازى را اين چنين توضيح داد:
«اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه آدمهايى که
دوستشان نداريد را در دل خود نگاه میداريد و همه جا با خود میبريد.
بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند
و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنيد. حالا که شما
بوى بد سيبزمينیها را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد پس
چطور میخواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در
دل خود تحمل کنيد؟