تبليغاتX
دل نوشته ها

سلام

 

وای دلم واسه حق انحصاری هیوا تنگ شده بود(آخی هیوایی دلم واست

 

تنگ شده).هر چی باشه من حق آب و گل دارم اومدم بگم یعنی چه من آرزو

 

دارم کلی حرف تو دلم مونده وبلاگ خودم رو بیشتر دوست دارم چون واسم

 

اومد داشته.......هیوا نیستی ..منم بد جور دلم گرفته میدونین دارم چی

 

گوش میدم بگم میخندین نمیگم (مگه من دلقکم) خب باشه واسه چی گریه

 

 میکنین سندی این علیرضا خیلی از سندی خوشش میاد قبل منم اون

 

نشسته بود داشت گوش میکرد من خودم عاشق ......خیلی دلت میخواد

 

بدونی؟؟معین و محمد اصفهانی زیاد گوش میدم .میخوام از قبل اعتکاف بگم

 

امسال خیلی دلم میخواست برم اعتکاف خودم رو آماده کردم که برم دوست

 

داشتم اون معصومیتی که به دست میارم جاودانه باشه ولی نتونستم وقتی

 

 اسمم رو نوشتم نفر 750 بودم یعنی بعد از من 50 نفر دیگه هنوز شانس

 

داشتن جمعه نزدیک غروب که شد رفتم تو حیات افتادم دنبال آیناز

 

(خرگوشم) اگه بدونین همین آیناز واسه موندن تو خونمون باید از کی ها

 

رضایت می گرفت همین هیوا روزی صد بار دور از چشم من میزدش اونم یه

 

جوری مظلومانه دستاش رو میبرد تو دهنش .....خلاصه من هر چی گشتم

 

پیداش نکردم غروب جمعه باشه دلتم گرفته باشه خلاصه آیناز رو برداشتم

 

کلی نازش کردم بعدشم دلم نیومد بشورمش چون مشورت اون شب رو

 

واسه شستنش یادم نرفته از هر کس پرسیدم گفت نه بشور اشکال نداره

 

همون شبم منو علیرضا اینو بردیم تو حمام شامپو ریختیم رو سرش موقعی

 

که خواستیم آب بریزیم روش در رفت کلی زجر کشیدیم گرفتیمش دستام

 

زخمی شده بود اومدیم بردیمش تو اتاق هنوز خونواده مجوز نگه داریش رو

 

نداده بودن خلاصه میشه گفت دزدکی با سشوار افتادیم به جونش خشکش

 

کنیم اونم جیغ میکشید من یکی که فکر کرد میمیره زدم زیر گریه علیرضا هم

 

 کاسه داغ تر از آش میگفت دیدی گفتم نشوریم!!!!!!!!!!!!! خلاصه اون شب

 

دعا کردم زنده بمونه.....حالا منو رسوندن مسجد البته هیوا یه ذره موند

 

پیشم ولی زود رفت اون شب کلی گریه کردم دلم گرفته بود بد جوری دلم

 

 تنگ بود همه خوابیدن هر از گاهی یه صدایی میومد یکی نماز میخوند یکی

 

میخندید منم آروم تو تاریکی گریه میکردم دوستام منو راحت گذاشتن

 

نمیدونم اون شب چه جوری سحر شد واسه سحری پاشدیم دلم واسه

 

 خونمون تنگ شده بود ولی بعد از نماز صبح آروم شدم نمیگم که چی کارا

 

کردیم تا همین جاش بدونین که زیاد دوست پیدا کردم اذیت کردم البته تو

 

موقعیتهای مناسب و کلی ملاقاتی داشتم ..از این بابت خوشحال بودم ولی

 

دل تنگ بودم شب دوم بین قنوت نمازم یه آقایی روضه میخوند پاهام سست

 

شد و بی اختیار نشستم شب آخر بود فردا شب دیگه خونه بودیم تا سحر

 

 بیدار موندیم دوباره دلتنگی..دوباره بغض دوباره اشک نمیدونستم ازش چی

 

بخوام ثواب اعتکافم هدیه کردم به ......عصر روز سوم مسجد شلوغ بود بعد

 

از نماز مغرب و عشا دلم میخواست بمونم زنگ زدم خونه گفتم بیاین دنبالم

 

من عقده ای میشم اگه نیاین علیرضا گفت هیچ کس نیست من بیام گفتم

 

(بزار بیاد بازم ....)خلاصه اون شب بدجوری به دلم موند که کسی نیومد

 

دنبالم(منظور از کسی همه بودن جز علیرضا) وقتی رسیدم خونه واسه

 

افطار هیچی نبود منم معین گذاشتم و....خلاصه اون شبم یه جریانایی پیش

 

اومد آینازم نبود هر چی تو حیات گشتم پیداش نکردم ..فوقع ما وقع..........

 

(اینم تیکه ی عربی) ..

 

 

راستی به اطلاع میرساند که من با کسب اجازه از بزرگتر ها یه وبلاگ زدم

 

میخوام بگم هیوا واسه من تبلیغ نمیکنه دلیل نمیشه منم لال شم خب

 

یادتون نره http://www.nazaninodeltangehash.blogfa.com/ به قول دوستم وای

 

 چقدرم تو دلتنگی داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب اون وبلاگم به روز شد به اونم سر بزنین من برم

 

 دیگه یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 0:17  توسط نازنین  |