و مرد گفت : آرزو دارم که سزاوار عشق تو باشم
زن گفت : مرا دوست نداری ؟
مرد فقط به زن خیره شد و چیزی نگفت .
زن فریاد زد : از تو متنفرم
مرد پاسخ داد : پس آرزو دارم که سزاوار نفرت تو باشم.....
<<اشک ها و خنده ها >>
شامگاه در ساحل رود نیل کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلا م
کردند .
کفتار گفت : حال و روزتان چطور است آقا؟
تمساح پاسخ داد : وضعم خراب است . گاهی از شدت درد و رنج گریه
می کنم و بعد همه می گویند : این ها اشک تمساح است. این بیش تر
از هر چیز دیگری ناراحتم می کند .
سپس کفتار گفت : از درد و رنج خودت می گویی اما یک لحظه ها به من
فکر کن. من زیبایی ها و شگفتی ها و معجزه های دنیا را می بینم
و از شدت شادی مثل روز می خندم و بعد همه ی اهل جنگل می گویند :
این خنده کفتار است.!
<<ترانه عاشقانه >>
شاعری ترانه عاشقانه ی زیبایی سرود . و نسخه های بسیاری از آن تهیه
کردو برای دوستان و آشنایانش زن و مرد فرستاد.حتی آن را برای زن جوانی
فرستاد که تنها یک بار دیده بود و آن سوی کوه ها می زیست
یکی دو روز بعد پیکی از سوی زن جوان آمد . نامه ای آورد زن در نامه گفته
بود:
بگذارید این اطمینان را به شما بدهم ترانه عاشقانه ای که برایم فرستادید
بسیار مسحورم کرده. اکنون بیاید و پدر و مادرم را ببنید تا ترتیب
مراسم ازدواج را بدهیم.
و شاعر به نامه پاسخ داد و نوشت : دوست من این فقط ترانه عاشقانه ای
بود که از قلب شاعری بر می خاست و هر مرد و هر زنی آن را می خواند.
و زن در نامه ی دیگری پاسخ داد : بوقلمون صفت و دروغ گو !از امروز تا دم
مرگ به خاطر کار تو از شاعرام متنفر خواهم بود !
برگرفته از کتاب باغ پیامبر و سرگردان اثر جبران خلیل جبران