تبليغاتX
دل نوشته ها
 

<<عشق و نفرت >>

زنی

 

به مردی گفت : دوستت دارم

و مرد گفت : آرزو دارم که سزاوار عشق تو باشم

زن گفت : مرا دوست نداری ؟

مرد فقط به زن خیره شد و چیزی نگفت .
 

زن فریاد زد : از تو متنفرم

مرد پاسخ داد : پس آرزو دارم که سزاوار نفرت تو باشم.....

 
<<اشک ها و خنده ها >>
 

شامگاه در ساحل رود نیل کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلا م
 
کردند .

کفتار گفت : حال و روزتان چطور است آقا؟

تمساح پاسخ داد : وضعم خراب است . گاهی از شدت درد و رنج گریه
 
 می کنم و بعد همه می گویند : این ها اشک تمساح است. این بیش تر
 
 از هر چیز دیگری ناراحتم می کند .

سپس کفتار گفت : از درد و رنج خودت می گویی اما یک لحظه ها به من
 
فکر کن. من زیبایی ها و شگفتی ها و معجزه های دنیا را می بینم
 
 
و از شدت شادی مثل روز می خندم و بعد همه ی اهل جنگل می گویند :
 
 این خنده کفتار است.!
 

 
<<ترانه عاشقانه >>
 

شاعری ترانه عاشقانه ی زیبایی سرود . و نسخه های بسیاری از آن تهیه
 
 
 کردو برای دوستان و آشنایانش زن و مرد فرستاد.حتی آن را برای زن جوانی
 
 
 فرستاد که تنها یک بار دیده بود و آن سوی کوه ها می زیست
 

یکی دو روز بعد پیکی از سوی زن جوان آمد . نامه ای آورد زن در نامه گفته
 
بود:

بگذارید این اطمینان را به شما بدهم ترانه عاشقانه ای که برایم فرستادید
 
بسیار مسحورم کرده. اکنون بیاید و پدر و مادرم را ببنید تا ترتیب
 
مراسم ازدواج را بدهیم.

و شاعر به نامه پاسخ داد و نوشت : دوست من این فقط ترانه عاشقانه ای
 
بود که از قلب شاعری بر می خاست و هر مرد و هر زنی آن را می خواند.
 

و زن در نامه ی دیگری پاسخ داد : بوقلمون صفت و دروغ گو !از امروز تا دم
 
 مرگ به خاطر کار تو از شاعرام متنفر خواهم بود !
 
 
برگرفته از کتاب  باغ پیامبر و سرگردان  اثر جبران خلیل جبران
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:22  توسط هیوا  |