یه سلام گرم به همه ی همراهان خوب قاصدک ![]()
و یه سلام گرمتر به بهترین همراه و یاور خودم
(همونی که خودش میدونه)![]()
امیدوارم شاد و پیروز باشید
خب بالاخره بعد از کلی استرس پرونده کنکور 86![]()
بسته شد اصلا نمی خوام یه کلمه هم راجع بهش حرف بزنم ![]()
فقط یادمه از سر جلسه
که پاشدم یه جای دنج می خواستم
واسه گریه کردن
نه به خاطر افتضاح دادن کنکور نه
به خاطر اینکه اولین گام واسه رسیدن به بهترین چیزی که آرزومه
را من باید درست و محکم بر میداشتم که
not onlyدرست بر نداشته شد but also محکم هم .....
الانم یه ذره هم امید ندارم نمیدونم .....باید چی کار کنم![]()
![]()
(الان میگید خوبه نمی خواستی یه کلمه هم حرف بزنی)
خب اصلا بی خیال
دلم واسه اینجا تنگ شده بود
ولی چون فرصت نداشتم نشد که بیام
ولی الان اومدم و امیدوارم اولین تابستون که با قاصدک
هستیم واسمون پر از خاطره های خوب باشه ![]()
همین جا هم از نویسنده های خوبمون نازی و حمید و حسین تشکر
که هر چند درگیر درس ...بودن ولی هر از گاهی یه سر اینجا میزدند
یه تبریک تولد
با بهترین آرزوها دارم به حنانه سمیه و باران پائیزی
و باید بگم تولدتون مبارک و دیر گفتن تبریکم و بذارین به حساب
اینکه می خواستم آخرین نفری باشم که تبریک میگم![]()
در آخر هم بهترین آرزوها رو واسه همه ی همراهای قاصدک
و یه نفر که میدونم الان دیگه هیچ امیدی بهم نداره![]()
دارم ولی فقط همینو می تونم بگم
*********************************
با عرض سلام
خودش میخواست بره و تو وقتی دستات مثل تپش سبز آینه
هاست چرا میخواستی رها شی از بودنت از موندنت از ثانیه ها
از دقیقه ها از روزها از هفته هایی که رنگ و بوی تو رو
گرفت.بریدن سخت بود چه برسه به همیشه بریدن . خودش
خواست بره وقتی چشماش عطر -مادربزرگ خیس شبنم عشق
بود.دستاش تو اوج خواستن رهات کرد .خودش خواست بره
واسه این که یاد بگیری صبر کنی رفتنی که یه روز برگشتن
داره.(ولی این لابه لاها یه دلی هست که حوصله صبر کردن
نداره).کاش وجودش نقش میبست تو فنجون فال قهوه هامون
میدونی قبل تو حافظ فقط واسم یه شاعر بود بی اون که بخوام
دیوانش رو دست میگرفتم و شعراش رو اونقدر زمزمه میکردم
که از بر بشم..اما اون شب نه تنها خودم بلکه تایماز هم به نیت
دلتنگی من با دیوان خواجه واسم فال گرفت .اگر حضور خیلی
ها نبود من نمیدونستم باید صبر کنم؟باید گریه کنم؟یا
منتظر...همه یه روز میان و یه روز میرن..نه ...نه...همه یه
روز نمیرن تو فاصله ی روزهای عمرت خودتم یه روز میری
حتی اگه اشک شمعدونی ها وسوسه پاهاتو بخره زمین گیرت
کنه مگه نه؟پیر دریا دل تو واسم نوشتی شناختن شخصیت تو از
پاس کردن سی واحد سبک شناسی سخت تره چون فکر کردی
من آدم سختی هستم نوشتی یه وقتهایی من نا امیدتر از صادق
هدایتم و یه وقتهایی از دهخدا امیدوار تر وآخرشم گفتی با ترس
و لرز ازم میپرسی حالا حالت چطوره؟؟؟میدونی من بیش از
حد حساسم با یه روحیه لطیف.....(از شوخی گذشته حاضرم
تموم سوالاتو جواب بدم) خودش خواست بره ولی دل من
چی؟این وسط می افتاد تو دست و پا...اونم مثل تو عاشق بود
ولی بی درد ..کاش میدونستی دستات تو دستای نسیمه ولی تنت
گر میگیره داغ تب میشی تو التهاب ثانیه ها حس میکنی دیگه
وجودت مال خودت نیست حتی اگه نخوای بقیه میخوان....این
وسط جز دستای هیوا دستای زیادی هست که واسه بلند کردنت
تلاش میکنن دستایی که به سمت دلشون بلند میشن و میدونن
خدایی هست این نزدیکی که ...و آدمهای دوروبرت مثل کوه
البرز و زاگرس محکم پشت سرت وایسادن و تو حس میکنی
کودکی یه کودک که تازه یاد گرفته راه بره با هر قدمش زمین
که میخوره اطرافش پر میشه از دستای لبریز از محبت وتو فکر
میکنی اگه ببازی به قول لارس پیش وجدانت یه آدم پیروز باقی
می مونی.یه وقتهایی پیش خودم میگم مگه من چی دارم که خدا
اون بالا هوامو داره (بهتره بگم خیلی هوامو داره)مشکل من
اینه که تو دنیا همه رو دارم و خیلی ها هستن که خالصانه منو
دوست دارم ولی یه واقعیت این که من هیچ وقت خودم رو
نداشتم هیچ وقت نخواستم خودم رو بپذیرم شاید تو این زمونه
شکست عشقی تازه یه چشمه از مشکل ما ها باشه من خود
نوعی رو نمیگم ولی یه کم دیدمون رو وسعت میدیم حالا ببین
چی میبینی؟ما تنهایی رو دوست داریم تنهایی که پاک میمونه و
واسه پذیرش هوس خودشو به حراج نمیزاره اون تنهایی که
منتظر میمونه که ...اون تو یه دوره از زندگی حس کرد
تنهاست و تو هم...اون تو رو پیدا کرد و تو هم...آره ما آدمها
یه روز تو اوج خواستن نمیتونیم و یه روز تو اوج تونستن
نمیخوایم و این یعنی تو زندگی ما ها یه تضاد هایی هست که
باید بهش اعتقاد پیدا کنیم باید بخوایم و بگیریم این حق ماست
این حقمونه که اون چیزی که دوست داریم داشته باشیم .چر
اون چیز یه شخص نباشه؟؟
.......................................
معلوم_ دستات هنوزم اوج خواستن رو بهم نشون میده و
دلت ..و دلت یاد میده من و تموم بچه ها دریایی از صفا باقی
بمونیم .حضورت رو سبز میزنیم به یاد دلایی که همی
خواستی سبز بمونن .
لارس_تو هنوزم غصه قصه هات رو واسه قاب کردن دلامون
نگه داشتی واسه این که منم حس کنم از درد گفتن درمون نمیاره
ولی درد هم نمیاره .ببین لارس بهتره شمارش معکوس رو
بزاری کنار این جوری من پیش وجدانم حس سربلندی میکنم
یادت باشه ما بچه های صفحه ی 30 هستیم (الکی که نیست)
قراره همه با هم شروع کنیم من میگم 1 و تا بینهایت با هم
میشماریم(با هم یعنی همه )
باران_میدونستی تو گرمی صدات یه چیزی هست که آدم رو
تحریک میکنه واسه زندگی دوباره تلاش کنه.باران قبل از تو
و حمید هیچ کس مثل هیوا نبود اما امروز دور برم پرن از
هیواهای دوست داشتنی امیدوارم بتونم محبتای اون روز رو
جبران کنم 27 خرداد تولدت بود از ته دل میگم با کلی تاخیر
البته (مبارک)
حنانه_میبینم که هیوا اذیتت میکنه؟اکشال نداره یه روز جفتمون
حالش رو میگیریم بابت اون شب که دستت رو گذاشت تو
پوست گردو معذرت بابت دلواپسیهات تشکر بابت حضور
سبزتم فقط میگم خیلی گلی دخمل.
مسافری از دشت کویر_اومدنم به اینجا واسه خاطر خیلی ها بود
واسه خاطر این که شاید جز دل خودم دل خیلی ها ...امیدوارم
از نوشته هام خسته نشین همین.
تایماز_اومدم بگم چراها بی جواب نموندن اومدم بگم بابت
دلداری هایی که دادی فالهایی که گرفتی تشکر....میخواستم بگم
تنها کاری که میتونم در حقت بکنم اینه که دعا کنم تو تک تک
مراحل زندگی موفق بشی
پرویز_واسه شناختن آدمها باید با دلت وارد بشی اون جوری
زودتر به نتیجه میرسی (من ره به خلوت عشق هرگز نبرده
بودم)ان شا الله
موفق باشی من حالم خوبه چون خودم میخوام خوب باشم.
مریم_خیلی گلی .وقتی واسه بار اول دیدمت حس کردم
سالهاست میشناسمت اون صمیمیت بیخود تو چشمات موج
نمیزنه مگه نه؟
بچه مثبت_از این که تو شرایط سخت وجود خیلی ها رو حس
میکنم به خودم میبالم از این که دوستی مثل تو دارم خوشحالم
بهاره_کاش میدونستی چقدر واسم ارزش داری بهاره ارزش
دوستی من و تو بیشتر از این حرفاست تو سرشار از ....بهاره
منو تو 4 سال پشت نیمکتای دبیرستان پشت ....بهاره من و تو
4 سال با هم بودیم 4 سال کم نیس واسه پیوند دلا؟مگه نه؟
خیلی دوست دارم
حمید_از تو بابت حضورت تشکر میکنم بابت این که امروزها
میفهمم هستی ...................نقطه چین...............
حسین_خیلی ممنوم بابت حرفاتون امیدوارم به آرزوهای خوبتون
برسین و همچنین امیدوارم بتونم جبران کنم...
هیوا_هیوا از بهار بیزار بود مثل کودک همسایه.....میخواستم
تو رو معرفی کنم ولی چی کار کنم که قلم بیتابی میکنه واسه
گفتن یا حق خیلی خانمی
Kinglove_بهار تموم شد و چشمهای من در حسرت نگاه
سبزت فکر نکردم به این که یک سال میگذره و نبودت بودن
رو از یادم میبره.(از شبنم عشق خاک آدم گل شد) یا حق.....