تبليغاتX
دل نوشته ها

 

از همین کوچه روبرو شروع شد من یه قدم اومدم جلو و اون بیست قدم دوید

 

طرف من دستش رو دراز کرد  طرف من گفت بیا دستتو بده به من! دستامو

 

گذاشتم تو دستش و پا به پاش حرکت کردم دستاش نه شبیه دستای باباجون بود

 

نه شبیه دستای داداش دستاش نه مثل دستای لطیف مامانم بود نه مثل دستای

 

خودم ظریف و کوچولو .بچه ها تو کوچه بازی میکردن بهمون خندیدن داشتیم

 

میرفتیم تا خود خود خورشید اون خودش میگفت. قدماش بزرگ بودن و پاهای

 

من اونقدر ناتوان که زود خسته شدم داد زدم میشه بشینم ؟نه...شب میشه

 

خورشید میره.خب بره مگه خورشید کیه؟گفت  دیوونه!!...ما واسه خاطر اون

 

داریم میریم گفتم کاش میشد نشست.....داد زد نه .نه. نه. پاشو  دختر خوبی

 

باش .پاشو دستات رو بذار تو دستام  قصه ی خورشید و ماه و ستاره همش

 

دروغ بود من خودتو میخواستم من دوست دارم نفهم!!!!!!!!!من پاشدم یه قدم دو

 

 قدم نه سه قدم دویدم طرفش با دست کوبیدم تو صورتش  دیوونه..........بزرگ

 

شدیم و کوچه به اندازه سالهایی که ما رو بزرگ کرد پیر شد بزرگ شدیم و

 

 نفهمیدیم یه روزی باید هر دوتامون از یه راه دیگه بریم دنبال خورشید .بزرگ

 

شدیم و کوچه ما رو گم کرد بزرگ شدیم و ردو پامون موند رو قلب آدمهای

 

کوکی .حالا سالها میگذره اون تنها رفت ولی بدون خورشید برگشت بچه های

 

کوچه بزرگ شدن وقتی میاد ردو پاش رو میشمارن . وقتی بهم میرسیم نگاهمون

 

 لیز میخوره و میره تا انتهای کوچه بازم اون راهشو کج میکنه منو نبینه هنوز

 

 اون منم که راهمو ادامه میدم آره کوچه پیر شده به اندازه چند سال ومن ومن

 

هنوز با اون دستای ظریف کوچولو عادت کردم قلب آدمها رو راحت بشکنم اون

 

 رفت من رفتم من یه ساله رفتم خورشید قلبمو پیدا کردم ولی کوچه پیر شد

 

شکست خدا کنه اون بره . تو همین کوچه قصمون تموم شد دستامو از تو دستش

 

 کشیدم و یه کشیده محکم .....از اون روز سالها میگذره کوچه ما رو گم

 

کرد...کوچه پیر شد...کوچه شکست در انتهای نگاه سرد  یه مرد....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:11  توسط نازنین  | 

سلام

 

 یه سلام اردیبهشتی یه سلام بهاری به همتون وبلاگ آپ کردنم

 

 

عالمی داره واسه خودش.نمیدونم از چی بنویسم ولی اولین چیزی

 

که به ذهنم میرسه دلتنگیه.آره دلتنگی همه دلتنگ میشن دلتنگ

 

خیلی چیزها یا ...خب شروع میکنم قبلا شنیده بودم بدترین

 

 

شکل دلتنگی اینه که یه نفر رو خیلی دوست داشته باشی و بدونی

 

 

هیچ وقت بهش نمیرسی بدونی هیچ وقت مال تو نیست ولی من

 

 

میگم بدترین شکل دلتنگی اینه که دلتنگ یه نفر باشی ولی ندونی

 

 

اون کیه؟منم آدمم پس هم دلم میگیره هم تنگ میشه ولی

 

 

 واسه آدمهای خاص .مثلا یه دوره ای دلم واسه هیوا تنگ میشد

 

 

ولی الان نه! این روزای آخر اردیبهشت دلم واسه خودم تنگ شده

 

 دلم واسه خودم خیلی تنگ شده واسه

 

 

دوره کودکی بعضی وقتها تو دنیای خودم غرق میشم و

 

 با یه تنهایی محض آشتی میکنم

 

 این وسط یه دل دریایی واسه تحمل بد اخلاقی های من کافیه 

 

 

 واسه تحمل خودخواهی هاو.....من از اون دسته آدمهایی هستم

 

که شخصیت آدمهارو زیاد حلاجی میکنم و اگه

 

 

 به دلم نشستن تا آخرش با هاشون می مونم ولی این دو

 

 هفته کم آوردم دوستم (صمیمی ترین دوستم)

 

 

  راهی خونه بخت شد و این در حالی بود که تازه بهش تکیه کرده بودم

 

 

این بدترین ضربه بود که خوردم چون از اون روز تا امروز

 

 

فقط یه بار دیدمش جالبه بگم من همیشه تو سخت ترین

 

شرایط بهترین آدمها رو از دست میدم آدمهایی که اجازه

 

 

 میدن بهشون تکیه کنم یه وقتهایی قدر نشناس تر از من خودمم 

 

 

  ولی بازم تحملم میکننمن نمیتونم تکیه گاه محکمی باشم

 

 

همیشه دوست دارم تکیه کنم تا یه تکیه گاه باشم .با

 

 

یه شعر مثلا سپید و یه متن در خدمتتون هستم فقط قبل از خداحافظی

 

 

  از حمید و حسینهم تشکر میکنم چون جور ما رو کشیدن

 

از آبجی بارونم(باران پاییزی) از حنانه از

 

 

لارس از سعید از معلوم که ازش خبری نبود از مهسا(مادر بزرگ شنل قرمزی)از

 

 

 مجید که خبری ازش نیست از سحر که  بهمون زنگ زد تشکرمیکنم

 

 

 الحق که حساب مجله جوانان امروز و بچه هاش جداست به خدای بزرگ

 

 

میسپارمتون امیدوارم تا پایان سال 86 اردیبهشتی بمونین یا حق

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:8  توسط نازنین  |