تبليغاتX
دل نوشته ها

فکر کن دلت هوای آزادی کرده باشد .... نه ان آزادی ای که فقط مجسمه ای است و به درد شعار و بیانیه می خورد . یک جور آزادی بی حد و حصر , که بتوانی دست ها ت را از دو طرف باز باز کنی , سرت را بگیری بالای بالا و با هیچ سقفی تصادم نکنی . پاهات , بی وزن, روی سیالی قرار بگیرند نه زمین سخت و غیر قابل گذر. رهای رها!

نه اصلا به یک چیز دیگر فکر کن!فکر کن دلت از رنگ ها گرفته باشد , از ریاها , از تظاهر ها ,چهره های پشت رنگ ها . دلت بی رنگی بخواهد , فضای شفاف یا بی رنگ !

فکر کن یک حال غیر منطقی بهت دست داده باشد که هر استدلالی حوصله ات را به سر ببرد . دلت بخواهد مثل بچه ها پات رو بزنی زمین و داد بزنی که من « این» رو می خوام . و منظورت از « این» خدایی باشد که همین نزدیکی است!

یکدفعه میانه ات با خدای دور استدلالیون به هم خورده باشد . آنها به تو می گویند : «عزیزم !ببین! همینطور که این پنکه کار می کند , یعنی نیرویی هست که این پره ها را می چرخاند. پس ببین جهان به این بزرگی .... پس حتما خدایی....»

فکر کن یه جورایی حوصله ات از این حرف ها سر رفته باشد . دلت بخواهد لمسش کنی . مثل بچه هایی که دوست دارند برق توی سیم را هم تجربه کنند . دلت هوای خدایی را کرده باشد که می شود سر گذاشت روی شانه اش و غربت سال های هبوط را گریست....

خدایی که بشود چنگ زد به لباسش و التماسش کرد . خدایی که بغل باز می کند تا در آغوشت بگیرد . حتی صدایت می کند « و سارعوا الی مغفره من ربکم .. » خدایی که می شود دورش چرخید و مثل چوپان داستان موسی و شبان بهش گفت « الهی دورت بگردم» . بابا زور که نیست ! من الان یک جوری ام که دلم نمی خواهد خدایم پشت سلسله ی علت ها و معلول ها , ته یک رشته ی دور و دراز ایستاده باشد . می خواهم همین کنار باشد . دم دست. نمی خواهم اول به یک عالمه کهکشان و منظومه و آسمان فکر کنم و بعد نتیجه بگیرم که او بالای سر همه شان ایستاده . خدا به آن دوری برای استدلال خوب است.

حالا فکر کن خدا روی زمین خانه هم دارد . خدا خانه دارد اما خانه اش از جنس دیوار نیست . از جنس فضای باز است . بیت عتیق , سرزمین آزادی , خانه ی بی رنگی ,خانه ی آزاد, تجربه ی نوعی رهایی که هیچ وقت نداشته ای . حتی رهایی از خودت!

حتی حسرتش هم شیرین است.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 7:26  توسط حمید  |