با سلام قبل از اینکه این پست و بخونید یه توضیح بدم اونم این که بازم نازنین
منو سوژه ی نوشتش کرده و منم از این بابت خوشحالم.......
باید خدمتتون عرض کنم چون مطلب راجع به منه آخه همه دیگه می دونن که فقط یه
هیوا تو دنیا هست پس منم مطلب و تو وبلاگ میزارم تا بقیه هم بخونن........
................. برای هیوای دلتنگیام
این افسانه است افسانه هیوا دختررویاهای من با باغ انگور مزرعه ی آفتاب گردان
رویاهای کال تنهائی محضمان دنیا پیشتر از عمر تمام قاصدکهای خیالمان هم بلند بود
عمر قاصدکهای اسیر باد دنیا پیشتر از چشمهای هیوا برایم پر رمز و راز بود
پر از تکرار نشدنیهایمان...گذشت اما خاطره اش هنوز
مست گندم زارهای ذهنت فکرت را آب می دهد
یک نگاه پیر تا انتهای همان خیابانی که شکست هیوا تو هنوز خاطر ه ی
کودکی ام را یادت هست زندگی افسانه شخصی رویاهای بر باد رفته ی ما بود
یک حس از زیستن یک ستاره در دامن آسمان...
آهای هیوا این دستهای من است یا موهای تو که مشتاق همند
آهای هیوا این خاطره هایمان است که مرده یادلهایمان. امروز 13 اسفند است
نحسی روز تولدت در فصل بهار فصل شکوفه های اردیبهشت فصل لالائی گندم زارها
امروز 13 اسفند نحسی روزهای بودنمان
شمردن عمر
گذر ثانیه ها و تو و من و لبریز از یک عشق خامیم نه؟ و لبریزیم از یک مرگ تدریجی نه؟
و لبریزیم از گور و غرور نه؟
امروز مترسک ها به باغ همسایه حمله کردند مترسک نماد دلمردگیم بود
هیوا هیوا دست ببر شانه هایم را بتکان که اشک چشمهایم شوری لحظه هایم را مسخره نکند
آهای هیوا دلتنگم دلتگ روزهائی که گذشت و مرا تمام نکرد...آهای هیوا دلتنگیم را داد نمیزنم
مگر نه؟تو خودت گفتی عظمت چشمهایم را خریدند
این روزها بیزارم کردند و عاشق نرگس آهای من دلتنگم
دلتنگ همانی که بومی سرزمینش نبود رفت و دلتنگ همانی
که راز چشمهایم را نخوانده دست برد آرزوهایم را خراب کرد دلتنگ بهمن دلتنگ آبان
دلتنگ آذر دلتنگ پائیز پائیز لحظه هایمان یا زمستان بی خبری با خواب های خرسی اش
دنیا پیشتر از همیشه خرابمان میکرد با عطر یاسهای باغچه ی
همسایه مان هیوا نیست هیوا نیست تا چشمهایم را بفهمد
و حرف دلم را تا نوازشش مست غرورم کند مست یک خیال
از نبودنش هیوای من هیوای دلتنگی های محض
کودکانه ام این روزها بیزار قاب خاک خورده ی اتاقی هستم که رویاهایمان را
در تار و پودش رنگ و بوئی تازه بخشیده بودیم اتاق دلتنگی هایمان هیوای من دنیا تکرار
غریبانه ی تکراریهای ماست
تکرار هوس تا گناه آخرین دیدار تکرار بغض تا گناه اخرین گریه تکرار خیال
و فکرهای گنگ می راندیش؟ یا نبودنش را عزادار میشدی؟
تو یک روز نبودی اما من هر روز تو را نیستم تو یک روز نبودی و من هر روز کنار
خاطرات مرده ام پلک میزنم و جاریت میکنم داد میزنی گریه نکن اهای هیوا زندگی برای تو سخت نیست؟
می خندی می خندی و خنده ات از دیدار های دوباره می گوید و سکوتهای پیر
و این منم نازنین .19 بهار گذشته از خزان تنهائی ام 19 بهار گذشته از خیالهای پریشان
یا نه همان گذشته از اولین دهه و نزدیک به پایان کننده ی دومین دهه می خندی و مرگ هم برای من
مثل خنده ی شاخه هاست به سبزی برگهای
همیشه ی بهار مرگ مثل سایه دستهایم را میکشید و میبرد.
هیوا اگر دلتنگ ثانیه هایمان شدی خاطرات مرده ی گوشه ی اتاقم را
قاب کن اگر دلتنگ چشمهایم شدی بدان آئینه همان سکوت پیر را میشکند اگر
..................هیوا
تو تمام نمی شوی نه؟
پشت این پنجره ها وقتی بارون میباره
وقتی آهسته غروب تو خونه پا میذاره
وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه ها میاد
توی خاک گلدونا بذر حسرت میکاره
وقتی شبنم میشینه رو غبار جاده ها
وقتی هر خاطره ای تو رو یادم میاره
وقتی توی آینه خودمو گم میکنم
میدونم که لحظه هام رنگ آبی نداره
تازه احساس میکنم که چشام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون میباره
.......................
نمیدونم تا حالا شده به خود خودتون حسودیتون بشه؟
من تازه به یه چیزائی رسیدم که تا حالا شاید بهش
جدی فکر نکرده بودم تو دنیای به این بزرگی هم میتونی کسی
و وابسته ی خودت کنی هم جوری باشی تا بقیه وابسته به تو بشن
نمیدونم شما کدومشو تجربه کردین؟
ولی من در آن واحد هم وابسته هستم هم دلیل وابستگیه بقیه شدم
نمی خوام بگم که آدم خوبیم یا از خودم تعریف کنم ولی حسیه که
واقعا دوسش دارم چند روز پیش رفتم یه مسافرت یه روزه....وقتی
هنوزم تو بهت
و نا باوری بودم که وای خدا جونم ممنون که دقیقا وقتی خواستمونو
بر آورده کردی که من به چشم یه آرزو بهش نگاه میکردم یاد این
جمله افتادم: خواسته هاتونو یه گوشه یادداشت کنید خداوند یادش نمیره
ولی شما فراموش میکنید چیزی که الان دارید آرزوئی بوده که
....دیروز داشتید
با همین حس که دوست دارم فریاد بزنم آهای.......بیشتر از همیشه
بیشتر از همیشه دوستت دارم ...میرم سراغ لسان الغیب شیراز
سرم خوش است و به بانگ بلند میگويم
که من نسيم حيات از پياله میجويم
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند
مريد خرقه دردی کشان خوش خويم
شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست
کشيد در خم چوگان خويش چون گويم
گرم نه پير مغان در به روی بگشايد
کدام در بزنم چاره از کجا جويم
مکن در اين چمنم سرزنش به خودرويی
چنان که پرورشم میدهند میرويم
تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين
خدا گواه که هر جا که هست با اويم
غبار راه طلب کيميای بهروزيست
غلام دولت آن خاک عنبرين بويم
ز شوق نرگس مست بلندبالايی
چو لاله با قدح افتاده بر لب جويم
بيار می که به فتوی حافظ از دل پاک
غبار زرق به فيض قدح فروشويم
.jpg)