مخصوصا حال اونايي که فردا واسشون يه روز
سرنوشت ساز تره مثل آقا مجيد ودختر خاله خودم
که فردا کنکور فوق داره .
با خودم ميگم يعني آخرش چي ميشه به قول هيوا
تو اساسي ترين مشکلت تو زندگي اينه که
همش به آخرش کار داري.من که خودم هنوز موندم پشت کنکور
لعنتي تا رشته اي که دوست دارم قبول شم
به هر قيمتي هم که شده امسال همون رشته رو قبول ميشم
تو اين مواقع هيوا ميگه شاهنامه آخرش خوشه يکي نيست
بگه هيوا با اين همه ادعاش سر حرفش نميمونه
من که ديگه جاي خود دارم
به قول خودم عاقلان دانند و به قول هيوا کافر همه را به کيش خود
پندارد.اصلا ربط نداره ولي به همين بهونه هاست
که بعضي وقتها ما تو خونمون با هم مشاعره ميکنيم
من هيوا و عليرضا هميشه
من شعراي حافظ رو ميخونم عليرضا هم که آشنايي کامل
نداره با ديوان خواجه به من ميگه
از خودت شعر در نيار جالبه بگم اصلا شعراي منو قبول
ندارن تازه خودش هميشه شعر
سهراب رو ميخونه همون اهل کاشانم اونقدر ميخونه
تا تموم شه آخرشم من ميبرم و اگه
يکي از اون دوتا طرف من باشه خب ..ولي اگه خودم
تنها باشم بايد بساطم رو جمع کنم
و باهاشون قهر کنم که مورد يک تا امروزها اتفاق نيفتاده.
البته زيادم مهم نيست چون من از نظر زباني کم نميارم
وجواب همه رو ميدم حتي اگه بعدش بشينم
و يه دل سير گريه کنم
که اونم اصلا سابقه نداشته فکر ميکنين کسي
که برنده ميشه چي بهش ميرسه
خب مسلما من که برنده شدم از يه بسته چيپس
يه دونه گيرم مياد واي فکر کن اصلا بهتر ادامه ندم
حدود يک ماه پيش من وهيوا و مامانم واسه يه کار يه
سفر يه روزه داشتيم به شيراز از اون جايي که من
حافظ نديده هستم البته نديده نه از اون نديده ها
از اونايي که هر چي ببينن سير نميشن
اصرار کردم بريم حافظيه.از اونجايي که راي با اکثريت بود
خب منم تنها بودم وقتي ديدم اصرار کردن بيفايده هست
پس لجبازي کردم تا راضي بشن ولي مادر و دختر اصلا
منو جز بشريت حساب نميکردن
باز ناخودآگاه يادم افتاد اون آهنگ مرحوم ايرج بسطامي
و زير لب زمزمه کردم من ماندم تنهاي.....خلاصه اين دو تا
خانم محترم يه چيپس واسه من خريدن که نازي ديگه
ساکت اينو بخور
فکر خواجه رو از سرت بيرون کن منم مثل يه بچه حرف گوش نکن
چيپس رو گذاشتم تو کيفم و ديگه هيچي نگفتم
خلاصه از اونجايي
که خدا خيلي خاطر بنده هاشو ميخواد ما کارمون زود تمام شد
و رفتيم حافظيه
سه تا بليط خريديم و من تا به قولي گفتن خرم از پل گذشت
اصلا يادم رفت که آيا دو نفر
ديکه هم در کار بودن؟نه واقعا بودن؟
از اين پله ها يه جوري ميرفتم بالا که انگار يه
عاشق داره ميره معشوقشو ببينه ....فکر اون که کلا
ديوونم کرده بود اين در حالي بود که هيوا و مامانم
يه جوري راه ميومدن که انگار دارن عروس ميارن
از پله هاي خود مقبره رفتم بالا
ويه سلامي دادم که اين دورو بري ها چهار چشمي نگاه ميکردن
چند تا توريست هم بودن
وچند تا پسر که با حالت هاي مختلف تند و تند عکس ميگرفتن
اينگار حالا مثلا چه خبره
منم تو حال خودم بودم که ديدم هيوا مخ اين توريستا رو گرفته
به کار منم ديدم صلاح نيست جايي که نفس دوست
سنگيني ميکنه. رفتم اون دور و اطراف
يه کم تو حال خودم باشم اين در حالي بود که مادر بزرگوار داد
زد نازنين زياد دور نشو و من فکر کردم
من سه سال دارم.خلاصه رفتيم طرف درختهاي نارنجي
که عطرشونم آدم رو وسوسه ميکرد
دورشون زنجير کشيده بودن که به نظر من اگه سيم خاردار بود
بهتر بود خلاصه من يادم افتاد
يه چيپس دارم بازش کردم و مشغول خوردن شدم که يه گربه تپلو از زير
درختا اومد نزديک
اين گربه حافظيه بودا فکر نکنين ول گرد بود خير .
خيلي اونجاها بهش ساخته بود من ديدم بدجور داره نگاه ميکنه
يه تيکه چيپس بهش پرت کردم اين در حالي بود
که گربه اونور زنجيرا بود
و من اينور جالبه گربه چيپس خوار نديده بوديم که ديديم
خلاصه ديدم طرف از من مشتاق تر هست
پس درنگ جايز نبود پس يکي من دو تا تو يکي من سه تا تو .
وقتي تمام شد گربه هنوز ميخواست
آخه زبون نفهم من چه جوري حاليت کنم تمام شده منم تصميم گرفتم
پوست خالي چيپس رو بهش نشون بدم
خلاصه من دست دراز کردم گربه اومد نزديک
و يه لحظه حالت حمله کردن
به خود گرفت منم ترسوي پر مدعا پوست رو انداختم
و رفتم عقب حالا اون گربه بدتر از من بود
واي يه لحظه باغبون اومد ديدم با يه حالت عصبي اومد
طرف من گفت دختر تو روز روشن
آشغال ميريزي؟تو دلم گفتم اولا زباله بعدشم من حوصله ندارم به شما
توضيح بدم چي شده گفتم اون گربه
ديدم گربه رفته يارو يه نگاهي انداخت که اصلا من
ته دلم خالي شد و باز اين
در حالي بود که اون آقا پسرا کل ماجرا رو زير نظر داشتن
و همه رو ديده بودن آقاهه سر من داد ميزد
منم فقط نگاهش ميکردم حالا نميکرد بره پوست چيپس
رو برداره قال قضيه رو بکنه
ميخواستم بگم یه فال بگیریم ببيینیم خواجه حافظ چي ميگه؟
يکي از پسرا از طرف من معذرت خواهي کرد و پوست
چيپس رو برداشت
و باغبونه بد اخلاقم رفت همين که اون رفت گربه اومد
شايد باورتون نشه ولي
اون طرف اونقدر بداخلاق بود که گربه فهميده بود .
منم با گربه ترسوي نامرد قهر کردم
و در حالي دور ميشدم که بوي نارنج ها ول کن من نبود
و گربه هم ميو ميو ميکرد
برگشتم و عقب رو نگاه کردم ديدم گربه رفته
و پسرا حسرت گرفتن عکس از اون صحنه ها به
دلشون مونده رفتم يه گوشه ديگه و شروع کردم به عکس گرفتن که
دوباره گربه اومد
منم دلم نيومد و ازش عکس گرفتم اونم يه حالت جالبي به خود گرفت
حس کردم دلم واسش تنگ ميشه
از پله ها اومدم پايين و منتظر هيوا اينا موندم تا بالا خره اومدن و
از خواجه
خداحافظي کردم بدون اين که يه فال بگيرم به نيت هموني که واسه
خاطرش رفته بودم حافظيه
و باز اين در حالي بود که سه ساعت بعدش که رسيدم
خونمون همه چيز رو از ياد بردم
راستي من از اين به بعد ميخوام تو يه وبلاگ ديگه هم يه عنوا ن نويسنده
فعاليت کنم البته اونجا از خاطره
و دلنوشته خبري نيست اون وبلاگ آقا مجتبي ست و وجهه تشابه ما
باهم اينه
که حرفامون يه جوري شبيه همه من از وبلاگش خوشم مياد .
خوشحال ميشم اونجا بهمون
سر بزنين و تنهامون نذارين در ضمن قابل ذکر ميباشد که اون نازنين تو
وبلاگ که
مجتبي واسش مينويسه بنده نميباشم محض اطلاع گفتم که گفته
باشم .در پناه حق پيروز باشيد
در ضمن اونايي که فوق امتحان دارين از ته دلم دعا ميکنم موفق بشين