سلام .چطورید گلها ؟
راستش تو این بیست و چند روزی که نبودم خیلی دلم واسه قاصدک تنگ شده بود . تو فکر این بودم که حالا بعد از این مدت که برگشتم چی آپ کنم !
راستش امشب حال عجیبی داشتم . یه حسی که نه زیاد خوب بود نه بد !! اصلآ نمی دونم چه جوری بود !!فقط می دونم از دیشب تا حالا فکرمو به خودش مشغول کرده .
سرشب بود که دوستم بهم زنگ زد و گفت آماده شم می خواد بیاد دنبالم بریم بیرون
من هم با اینکه حال مناسبی نداشتم گفتم شاید برم بیرون حالم عوض شه و هم اینکه چند روزی بود ندیده بودمش میخواستم ببینمش چون دلم واسش شده بود یه ذره. گفتم که بیاد .وقتی نشستم تو ماشینش دیدم از ضبطش داره یکی میخونه که واسه همه تون آشناست!!
نمی دونم چرا ولی از این ترانش خیلی خوشم اومد . شایدم چون حالم امروز اینجوری بود وانگار حرف دلمو میزد . به دلم نشست .واسه همین خیلی ازش خوشم اومد ! نوارو ازش گرفتم و گفتم میخوام ترانشو یادداشت کنم بذارم تو قاصدک .
می دونم وقتی این شعرو میخونین بهم میخندین و تو دلتون میگین یارو چقدر از دنیا عقبه این ترانه دیگه قدیمی شده حالا تازه او کشفش کرده .ولی باز میذارمش چون شاید این وسط مسطا یکی باشه که حس منو داشته باشه بلکه هم که این شعرو که میخونه حالا هرچند قبلآ هم گوش کرده باشه ولی مثل من همچین حالش باز شه .البته یه کم بهتر شه ! چون باز که فکر نکنم بشه !!
دارم دیگه زیادی حرافی میکنم فقط اینو بگم و خلاص .
گّلها اگه میبینین بعد از یه مدتی آپ میکنم و شعری و میذارم که واستون قدیمیه ویا اینکه اصلآ از شعرش خوشتون نیومد..... معذرت...!!!
محض رضای عاشقی برو ولی نگو که من برنده برگشتم آخه
بهت میخندن خوب من
آخه هنوزم بعضی ها راست و دروغ و می دونن
یه عده عاشق . پیله رو از توی چشمات میخونن
گذاشتی عاشقت بشم بعد بری تنهام بذاری
خوب که خراب تو شدم بگی که دوستم نداری ؟
سرم تو کارم بودو بس سر زده از راه اومدی
گفتم ستاره نمیخوام گفتی که از ماه اومدی!!!
به پای تو هدر شدم .. یه عمره دربه در شدم ...
حالا میای میگی برو ؟؟
هم سوختم و ساختم برات.. شدم دلیل خنده هات
حالا میای میگی برو ؟؟
سهم من از عشق این نبود !!
نفس بودی نه یک هوس ... هیچ کس نبود تو بودی بس
حالا میای میگی برو ؟؟
گذاشتی عاشقت بشم بعد بری تنهام بذاری
خوب که خراب تو شدم بعد بگی دوستم نداری ؟؟؟
ناخودآگاه یادم افتاد به ضرب المثل معروف زمستونم تمام میشه
اما روسیاهی به زغال می مونه.نمی دونم تا حالا عاشق شدین
تا حالا شده دلتون پیش یه نفر گیر کنه وقتی بدونین دل خیلی ها
هم پیش شما گیر کرده .تا حالا حس کردین دلتون یه وقتایی
تنگ میشه واسه خیلی ها حتی واسه خودتون .
تا حالا شده راحتون یا هدفتون رو گم کنین بعد یه نفر از راه برسه
خیلی راحت بهتون محبت کنه؟چند تا دل شکستین؟
ارزش اون دلهای خرد شده چقدر بوده؟یه دنیا بیشتر؟چقدر بیشتر؟
ولی یه چیز میگم اینکه عشق آدم رو به کمال میرسونه آدم رو پاک میکنه.
قصدم صحبت کردن از عشق نبود اومدم آپ کنم که بگم خیلی حرف
واسه گفتن دارم .قبل از هرچیزی میخوام راجع به پایه های اساسی
که میان و شاخه گل تقدیم میکنن حرف بزنم(اونهایی که میان نظر میدن)
خب بیشتر این آدمها بچه های مجله جوانان امروز هستن .
من و هیوا الان حدود 6 سال میشه این مجله رو میخریم
ماجرا از وقتی جالب شد که یه شخص ناشناس مسولیت دو تا از
صفحه ها رو به عهده گرفت ( معلوم هنردوست)
شاید اگه معلوم نبود هیچ کدوم از ما با هم آشنا نمیشدیم !
از خود معلوم شروع میکنم .اولین مطلبی که نوشتم دو سال پیش
واسه ی صفحه ی معلوم بود جا داره بگم اولین نفری که منو تشویق کرد
خود معلوم بود که در جواب نامه من نوشت نازنین با این سن کم خوب
مینویسی .درست همین دیشب بود مجله دو سال پیش رو با هیوا میخوندیم.
چه دورانی بود.
میرم سراغ مجتبی یه همشهری که خیلی وقته دلش یه جایی گیر کرده
ولی عشق پاکی داره.هر دفعه میاد یه نظر هم میده از
نوشته های وبلاگش میشه همه چیز رو فهمید.
بیشتر نظرات این پست مال مجتبی بود.دعا میکنم به عشقت برسی.
حنانه یه دختر پر شرو شور که خدا رو شکر کم نمیاره .
همشم داره اذیت میکنه همشم کار داره .
سعید اونم همشهری ماست تو جمع وبلاگ نویسها یه جای خاصی داره
آدم زود باهاش راحت میشه مثل یه داداش .
باران پاییزی که تو این پست نظری ازش نداشتم ولی خودش خوب میدونه
خیلی دوستش دارم من وقتی وبلاگش رو خوندم
تونستم به طور دقیق شخصیتش رو واسه خودم تحلیل کنم
غریب آشنا که الحق تو هر وبلاگی ازش یه نظر میبینم
وتو همه ی پستهای ما نظر دادن در ضمن جا داره بگم
استاد اون علامت سوال که واسه شما نظر داد من نبودم .
بعضی وقتها شخصیت آدمها بد شکل میگیره شما به دل نگیرین
در هر صورت از گلاتون ممنون.
بچه مثبت خودمون که دیر به دیر میاد ولی خب بازم
خوبه میاد جا داره بگم من عاشق بچه آبجیت شدم (ستایش)
امیدوارم به خاله ش رفته باشه.راستی خره بابابزرگت چی شد؟
آقا میثم که من تازه اسمشون رو شنیدم ولی به هر حال از نظرشون ممنونم.
آقا حسینم که نویسنده هست یه مدتی درگیر بودن حالا من آپ میکنم
یک ساعت بعد ایشون میان آپ میکنن میرم
سراغ ذبیح اونم از بچه های مجله هست که همش تو فکر قرصای آبی و قرمز
هست امیدوارم خدا همه ی مریض ها رو شفا بده.
آقا مجید که همش ساز مخالف میزنه با خوندن وبلاگش میتونین
بفهمین هیچی تو دلش نیست.
بهار دختر زیبای بارون که سعادت دیدارشون تو این پست نصیبمون شده.
هیوا خانم که صد دفعه بهش گفتم تو پستهای خودمون نظر نذاره .
خیلی گل .... (هیوا تو بزرگ شده ی خاطرات منی در فصل لبخند آب و آینه)همش
تو وبلاگ معلوم دعوا را میندازه و خودش رو درگیر خیلی از مسایل جزیی
میکنه ولی هیچی تو دلش نیست
خب بابت تموم شاخه گلها ممنون.دارم
از حال وهوای متن ادبی و داستان کوتاه میام بیرون نمیدونم این چیزی که الان
نوشتم اسمش چیه ولی به هر حال با هم میخونیم حق یارتون
بشکن
ودختری پشت پرچین ها آرام میشکست
نقش چشمهای سیاهش
نقش تار و پود قالی های چرک گرفته بود
و سکوت میشکست در چین و چروکهای مرده
آرزوهایش را وصله میزدند
بشکن
بشکن این سکوت پیر گرد گرفته را
و بیاویز خودت را در پود پود وتار تار نقشه های قالی
وهزار رج
وهزار بغض
وهزار حسرت
وهزار دلتنگی
ودختری آرام میرفت تا پشت پرچین ها بشکند
برای خواهر خوبم هیوا.......
دخترک گوشه ی اتاق چقدرحرف توی دلم مانده دلم میخواهد داد بزنم دلم
میخواهد دلواپسی ام را بریزم روی دایره ..این روزها محتاج یک دل پاکم
میخواهم بلند گریه کنم دستهای هیوا روی شانه هایم میماند میشود رازدار
لحظه های بی طاقتی...این هیواست همان به عینه معنای خواستن
توانستن به پلک زدنی می خواست و به پلک زدنی داشت ..همیشه بین
پاییز و زمستان در خانه ما دعوا بود این هیوا عاشق برف و باران و من کم
طاقت شبنمی در سرمای زمستان ..من و هیوا زاده ی یک فصلیم و چقدر
ابهت داشت هیوا ...کاش اتاق تودار تر میشد برای قاب کردن حرفهای
دلم ...شیشه ی پنجره اتاق را باد شکست روسری هیوا را باد میبرد
دستهایش زخم شد..سراغ دلتنگی ات را از باد بگیر ..نگاهم گول تو را نمی
خورد امروز باران می آمد هیوا میان سردی اتاق خیره به قاب مانده بود باران
هم نمیتوانست اصرار کند هیوا بلند شود..امروز گریه میکرد من از دریچه ی
شکسته نگاهش میکردم هیوا گریه میکنی؟ مثل کودکی خودم گریه
میکرد ..دعوایمان شد چنگ انداخت میان موهایم ..مادرم نیست دسته
گلهای هیوا را به آب میدهم غذایمان سوخت غذای هر روزمان میسوزد
ظرفها ی کثیف ...اتاق های بدون بهانه نامرتب....صدایش بلند میشود
تق تق تق چقدر صدای ظرف شستنت بلند است کجای دنیا بلند بلند
ظرف میشویند میگوید خانه ما ....های هیوا چقدر آرامی؟ این روز ها بدجور
صدایت بلند نمیشود ....خیلی وقت است موهایم را نکشیدی میان دلهره
ثانیه های سربی ..نکند اسیرت کردند اشک توی چشمهایمان جمع
میشود ..خطها یکی یکی به انتها میرسند من هیچ وقت نتوانستم
بنویسمت هیوا.........