سلام يه سلام مخصوص به همه اميدوارم حالتون خوب باشه اميدوارم شما مثل من نباشيد که واسه آپ کردن مجبور باشيد 45 دقيقه راه رو طي کنيد تا به خونتون برسيد من و هيوا از هم دورشديم به همين خاطر با توجه به سوابقي که هيوا داره آدم جرات نميکنه دفتري که توش مينويسه رو جا بذاره (هيوا آبروت رفت) به همين خاطر مجبورشدم اون چيزهايي که ميخواستم بنويسم رو از پشت تلفن واسه يه آدمي که آيکيوش در حد کپک تشريف داره قار قار کنم .خيلي قدر نشناسي هيوا نميگي مامان جون من بدبخت بايد قبض تلفن رو چه جوري بپردازه ؟بيفکر..فقط ادعاش ميشه وقتي واسش مي خوندم مي گفت اينقدر قار قار نکن !!!!!خب بعيد نيست بيچاره..آيکيو (پايين چه کارا نميکنه؟ اونم در حد کپک (نوروسپورا کراسا
البته اين کپک کارش خيلي درسته. هيوا دلشم بخواد آيکيو کپک رو داشته باشه ولي خدايي ديدم صرف نميکنه هيوا اينارو که من ميگم نميذاره پس ميرم کافي نت بدون خداحافظي گوشي رو گذاشتم ولي هيوا جون هر کي دوست داري زنگ نزن به من چه خروس همسايه مرده ...آب که ميخوره زنگ ميزنه خبر ميده هيوا جون ميدونم ازم حساب ميبري ولي بسه ..اين چند روزه دلم واسه يه نفر خيلي تنگ شده بود دلم خيلي گرفته...اينم يه مطلبي که خيلي خاصه تقديم به اوني که شايد نتونم بهش ثابت کنم دوسش دارم حق پشت وپناه همتون
........................................
عصر پنج شنبه هاي يخي
تنها شدن ميان کوچه پس کوچه هاي بي خبري ....
عصر پنج شنبه هاي پر تلاطم ميان غصه زاده ي
قصه هاي پيرزن کولي ...ترديد
به خاطر دلنوشته هاي مچاله شده يک سکوت مبهم
.....عصر نا باوري هاي دوره جواني توي حوالي صبح ميان لبخند شب سياه
...افق تا افق مرثيه بود . مرثيه برف و باران ...دلمردگيهاي کنار پيچ خيابان
...بساط کولي ...دلم تنگ شده گلدسته هاي مسجد مي پيچدند توي خلوت و تنهائيم...
يخ ميزني ميان سردي کوچه توي چله زمستان ..
.عصر پنج شنبه هاي يخي من دوستت دارم
اين را از پائيز شهرتان بپرس از پرنده هاي مهاجر ..
من دوستت دارم اين را از کوچه باغهاي شهرتان بپرس
از پير شدن دختري که زشت نبود زيبائي معجزه بود ما باورش نکرديم...
عصر پنج شنبه هاي پر از خاطره .
.من دوستت دارم اين را از برگ هاي طلائي پائيز بپرس
وقتي که به بازي باد سر شاخه ها بوسه مي دادند
يادت هست باد مي پيچيد تن عريان شاخه ها را به بازي مي گرفت..
.بعد از تو خواب انار و بوسه و گوش ماهي از يادم رفت ياد تو مثل خاطره آفتاب بود
توي چشم پيرمردهاي سر کوچه ....با دستهاي زبر و خشن آفتاب مي گرفتند
تو رفتي...تو رفتي وقتي آفتاب نبود
هوا ابري بود اسمان دلگير بود گريه ميکرد شايد ميدانست. يادت هست
...دختر بهار توي کوچه ساز مي زد براي ارديبهشت ماهي ها .
.سهراب خودش مي گفت در نهفته ترين باغ ها دستم
ميوه اي چيد اي شاخه ي نزديک و زير لب زمزمه مي کرديم اي شاخه
نزديک از سر انگشتانم پروا مکن ..من دوستت دارم اين را از تنهائي چشمانم بپرس
وقتي گريه مي کرد ..
.صداي ساز مي پيچيد توي کوچه ...بگذار بنويسمت ..
و من تا مي نويسمت قلم توي دست هاي من رقص برگ است ميان دلتنگي باد .
.من دوستت دارم
اين را قسم مي خورم به تمام شمع هائي که توي امامزاده روشن کردم
عصر پنج شنبه هاي يخي......
. امام زاده ي سر کوچه شمع هائي که براي هميشه خاموش شد .....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 23:1 توسط نازنین
|
نمی دانم چرا ای دلربا با من جفا کردی
سزا نبود ز تو بر گو چرا ترک وفا کردی ؟
زعشقت گشته ام مجنون صفت آواره از سامان
قسم بر نرگس مستت بسی بر من جفا کردی
به سودای خیالت دائمآ سر در گریبانم
نمی دانم چرا در سینه ام طوفان به پا کردی
چو فرهاد ار به ضرب تیشه عشقت شوم بسمل
به خود بالم که شیرینی ! به فرهادت وفا کردی
مکن بی اعتنائی دلربا بر عاشق صادق
بترس از گردش گردون اگر باری جفا کردی
جفاجو را سرانجام ای بتا کیفر جفا باشد
تو فکر کیفر خویش باش چون با من جفا کردی
خدائی هست یارا خیر خودهرگز نخواهی دید
گر از آغوش مهر خویش دهقان را رها کردی
(علیخان دهقان دهنوی )
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:17 توسط حسین
|