تبليغاتX
دل نوشته ها
مي گويند زمستان بهانه ميگرفت بهانه ي دل شکسته ي دختر بهار دختر شکوفه هاي سوخته ي ارديبهشت . از تو بيزارم از شاهراه هاي فنجان فال قهوه هايي که بي بهانه نابودم کرد. يک نفر پشت ديوار شب  تنهايي ام را به انتظار نشسته يک نفر خوابهايم را  سياه ميکند يک نفر پشت ديوار شب  ميشکند ميان سياهي ها  يک نفر قلبم را شکست  مرگ ميشود دلهره ي دختر بهار و هزار عروسک بي لباس  هزار چشم تنها  و....ميگويند مردهاي بهمن  صبورند  برف دلهره ي مرد بهمن بود ميان دلتنگي کوچه ها ساز ميزد ميان دست هايش نور ميرقصيد   از چشم هايش اميد مي چيدند دلم براي پاييز تنگ ميشود  شايد نتوانم  تا پاييز سال ديگر دلتنگي ام را  هاشور بزنم شايد به بهار نرسم  شايد من دختر 19 بهار پيشم که چکاوک هايش  با خون دل از اسمان کوچيدند زمستان هم تمام مي شود ولي سردي دست هايم چه ميشود چقدر سرد است  دلم گرفته بهار امسال هيوا را  تنها نگذار  شايد من هيچ وقت نباشم ميدانم بهار را ميان سردي و تاريکي گور ميبينم  از امروز بيزارم  کاش زود تمام ميشدم  ميگويند زمستان درختها خواب بهار را ميبينند خواب همان شاخه هاي عريان که بهانه ي لباس سبز ميگرفت سبز باشي  به سبزي همان چشم هاي مات توي قاب صورتک معصوم  همان معصوميتي که ديگر نيست سبز باشي . مرد بهمن چقدر مرد است  نخند بگذار جمله هايم را تمام کنم  تا بهمن راهي نيست از پشت همين پرچين که بگذري يک وجب تا چشم هاي خورشيد مرد بهمن همان جاست  ميان دست هاي خورشيد خوابيده بيدارش نکن بگذار تا بهار سال ديگر  بخوابد سبز باشي

زمستان در بهار........

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:31  توسط نازنین  | 

ابراهیم از خواب پرید .
نفسش به شماره افتاده بود . چهره نورانی اش را عرق پیشانی خیس کرده بود سینه اش انگار زندانی بود برای قلبش و قلب مانند زندانی خود را به در و دیوار این زندان می کوبید .رنگ از رخساره اش پریده بود .
حس غریبی را تجربه می کرد . این اولین بار بود که در دلش از خدا می خواست که ای کاش خدایا هیچ وقت چنین کاری را از من نمی خواستی. تا به حال چنین حسی را نداشته بود . انگار بزرگترین اضطرابهای دنیا در روحش رسوخ کرده است .
به پسر نگاه کرد . اسماعیل آرام و معصوم در جایش خوابیده بود.اشک چشمان ابراهیم را گرم کرد .
آه خدای من این دیگر چه کابوسی بود ؟ خواب بود ؟؟رویا بود ؟؟ کابوس بود؟؟
خدایا چرا امشب مدام باید چنین خوابی ببینم ؟؟ خدایا چطور می توانم این کار را انجام دهم ؟؟
خدای من ای کاش از من تمام دنیایم را می خواستی اما اسماعیلم را نه....
دستی به صورت اسماعیل کشید و روکش اسماعیل را که کنار رفته بود بالا کشید و اسماعیل را پوشاند که مبادا سرما پسرکش را اذیت کند. ...
اسماعیل از خواب پرید... صدای گریه پدر غوغا می کرد... اسماعیل فکر می کرد که این گریه هم مثل شبهای دیگر است . مثل هر شب پدر در حال راز و نیاز است با خدایی که معبود بودنش را به همه گوش زد می کند و عذاب سرپیچی از فرمانش را وعده می دهد.. .
اما نه . این گریه فرق می کرد . حالت پدر با همیشه فرق داشت..
پدر چه شده است ؟؟چرا اینطور بی تابی می کنی ؟؟ چه اتفاقی افتاده است که اینچنین دل صبور پدر مرا بدرد آورده است ؟؟....
پدر پسر را در آغوش گرفت و ناله هایش را بلند تر از همیشه اشک کرد...
پدر جان خواهش میکنم دلیل این همه اضطراب و نگرانی را به من بگو...و ابراهیم لب به سخن گشود...
امشب فرستاده خدایم را در خواب دیدم . او از من تورا خواست...
من را ؟؟ منظورت چیست پدر. چه می خواهی بگویی ؟
او....او.... وگریه دوباره امان ابراهیم را برید...
پدر جان به خدا توکل کن . این آرامت می کند . توکل کن و برایم تعریف کن . تعریف کن تا دلیل اشک ریختن پیامبر خدا را بدانم..
__ اسماعیل عزیزکم خدا از من تو را می خواهد...
خوب اینکه خیلی خوب است . از این بهتر چه می شود ؟ اینکه ناراحتی ندارد.
آخه اسماعیلم خداوند از من خواسته است که تو را قربانی کنم .... و خنده امان اسماعیل را می برد .. پدر متعجب از رفتار پسر..اسماعیل متوجه نشدی چه گفتم !!؟؟
آری پدر متوجه شده ام . خداوند از تو خواسته تا منو در راه او قربانی کنی .
پس برای چه می خندی ؟؟....
می خندم که شما چرا گریه می کنی !!!
آخر اطاعت از امر خدا آنهم برای شما که گریه ندارد. دارد؟
نه ولی آخر هرچه باشد من پدرم ...
ومن هم پسر و پسری که حاضر نشود خود را برای پدر و خدای پدرش بدهد پسر نیست... پدر جان من آماده ام... بیا تا به قربانگاه برویم ..ابراهیم با حرفهای اسماعیل آرامش عجیبی را کم کم در خود احساس کرد .
پسرم باید صبر کنیم تا صبح شود.... تا صبح 2 – 3 ساعتی مانده بود. و در این مدت بارها اسماعیل مناجات پدر را با خدا قطع کرد ...... پدر کی صبح می شود ؟؟ ... پدر تا صبح خیلی مانده است ؟؟ پدر پس چرا زودتر صبح نمی شود؟؟... و این حرفها آتشی بود که در سینه ابراهیم شعله ور می شد اما نگاه آرام پسر قلب پدر را تسکین می داد ........ صبح شد ..پدر به فرمان خدا پسر را به موعودگاه برد..... دشنه اش را به دور از چشم پسرش بارها صیقل داد تا خوب بران شود تا بلکه از اذیت شدن پسر هنگام قربانی شدن کمی بکاهد ...
اسماعیل دستمالی به پدر داد ..—پسرم این دستمال دیگر برای چیست؟؟. پدر این دستمال را به چشم من ببند تا هنگام قربانی کردن چشمم به چشم شما نیفتد که شاید باعث شود شما نتوانید از فرمان خدا اطاعت کنید .
ابراهیم اسماعیل را بوسید .دستمال را گرفت و چشم پسر را بست اما دلیل اصلی اش این بود که پسرش اشکهای پنهانی او را نبیند تا شاید اسماعیلش کمتر ناراحت شود..
اسماعیل آرام بر زمین خوابید .پدر من آماده ام . ابراهیم از خدا اجازه گرفت . خنجر را بر گلوی پسر گذاشت .. نیروی پدری قدرت حرکت دادن خنجر را از ید ابراهیم گرفته بود اما ابراهیم کسی نبود که بتواند از فرمان خدای خود بگذرد ...... شیطان به چهره پیرمردی در جلوی ابراهیم در آمد . – ابراهیم چه می کنی ؟هیچ می دانی که داری با دست خود پسرت را قربانی می کنی ؟؟ دست نگه دار این کار را نکن .
پدر پس چرا خنجر را نمی کشی ؟؟ ابراهیم به خود می آید . با سنگ به شیطان حمله می کند و شیطان را دور می کند . و خنجر را دوباره بر گلوی نازک اسماعیل می گذارد .وبار دیگر شیطان به وسوسه ابراهیم می آید .دیگر بار نیز ابراهیم با سنگ به شیطان حمله می کند…
اسماعیل مدام پدر را برای عجله در اطاعت از فرمان خدا فرا می خواند …
باز برای هفتمین بارشیطان به وسوسه ابراهیم می آید .ابراهیم را بر حذر می دارد و مدام از نیروی عاطفه پدری برای قصد شوم خود استفاده می کند … اما نیروی توکل پیامبر خدا رانمی توان با بزرگترین قدرتها شکست . و ابراهیم برای بار هفتم نیز با سنگ شیطان را رجیم می خواند …
ابراهیم بر روی اسماعیل خم می شود .خنجرش را بر روی گلوی پسر می گذارد . چشمانش را می بندد . خدا را نام می برد و از پسر طلب بخشش می نماید . خنجر را بر گلوی اسماعیل می کشد . خنجر به آن اندازه که بتواند گلوی پسر پیامبر خدا را ببرد تیز نیست .و بر گلوی اسماعیل بی اثر بالا و پایین میرود .و این بزرگترین عذاب است برای پدر .. پدر تیغ را از گلوی پسر برمیدارد . صیقل می دهد و دوباره امتحان می کند . باز خنجر قدرت اثر بر گلوی پسر پیامبر را ندارد . و ابراهیم بار دیگر خنجر را تیز می کند … اما نه تیغه فولادین خنجر به اذن خدا بر گلوی اسماعیل از موم بی اثر تر می شود … فرشته وحی بر ابراهیم ظاهر می شود … ابراهیم از خدا برایت پیامی آورده ام . خدایت راضی از عمل تو و خوشنود از رفتار اسماعیل مرا بر تو فرستاد … و با دست خود قوچی را به ابراهیم نشان داد .و فرمود خداوند فرمودند آن قوچ را بگیر و به جای اسماعیل قربانی کن . که این امتحانی بود بزرگ برای بنده ای که بزرگتر است از آنچه بتوان تصور کرد ….
ابراهیم خوشحال به خاک می افتد . خدا را سپاس می گذارد و اسماعیل را در آغوش می کشد . اما دلیل اصلی خوشحالی ابراهیم موفقییتی است که در آزمون سخت الهی بدست آورده است … پسر اشکهای پدر را با انگشتان کوچکش پاک می کند . پدر را می بوسد واز اینکه پدر را خوشحال می بیند به خود می بالد .. به اجازه پدر آن قوچ را می آورد و ابراهیم آنرا برای رضای معبود خویش قربانی می کند…..
واین بهانه ای می شود تا هرسال میلیونها انسان این روز را به نام عید قربان به یکدیگر تبریک بگویند .
عزیزان عید قربانتون مبارک باشه ….
همچو اسماعیل به زیر تیغ دوست
جان بده تا چون خلیل الله شوی

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 19:16  توسط حسین  | 

.....ساعت 3 شب بود که صدای زنگ تلفن مرد جوان را از خواب بیدار کرد . پشت خط مادرش بود . جوان ترسید.شوکه شد وبا حالت مضطرب پرسید مادر اتفاقی افتاده ؟؟
مادر خیلی آرام و خونسرد گفت : نه عزیزم . هیچ اتفاق ناگواری نیفتاده است .جوان با عصبانیت گفت :پس چرا منو از خواب بیدار کردی ؟ الان چه وقت تلفن زدن بود ؟
مادر گفت 25 سال پیش در همین موقع شب تو خواب را از من گرفتی و این کارت نه تنها منو ناراحت نکرد بلکه انگار دنیایی رو به من بخشیدی ... عزیزم فقط خواستم بگم تولدت مبارک...
جوان از اینکه دل مادرشو شکسته بود تا صبح خوابش نبرد . ..
صبح خیلی زود به سراغ مادرش رفت . مادر را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته ای یافت ...ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...
+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 0:43  توسط حسین  |