به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،
اگربه اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
بهآرامی آغازبه مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...
اگرروزمرگی راتغییرندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....
امروز زندگی را آغاز کن!
نگذار که به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 22:3 توسط حمید
|
سلام دوستان
اول اجازه میخوام تا از همه تون که به قاصدک سر میزنین یه تشکر حسابی کنم وداد بزنم ممنون که قاصدک رو لایق وقت گذاشتن میدونید.
اما یه خواهش : ما رو با نظرهای خوب و قشنگتون راهنمایی کنید تا بتونیم با هم یه قاصدک قاصد و لایق داشته باشیم .
راستی این آدرس الکترونیکی منه تا اگه مطلبی داشتین که حس کردین میخواین از طریق قاصدک بچه های دیگه هم بدونن و بخونن برام ایمایل کنید یا آف بزنین . در ضمن اگه خواستین اسمتون هم بدین تا بنویسم از طرف شماست .
ممنون
sharikambash@yahoo.com
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 18:20 توسط حسین
|
...مرد جوان که نرگس نام داشت هر روز به کنار دریاچه می رفت تا زیبایی خویش را در آب تماشا کند. او چنان مجذوب تصویر زیبای خویش می شد که روزی به آب افتاد و در دریاچه غرق شد. در مکانی که به آب افتاده بود .گلی رویید که آنرا گل نرگس نامیدند...
پس از مرگ نرگس . پرنیان جنگل به کنار دریاچه آب شیرین آمدند و آنرا لبالب از اشکهای شور یافتند .
پرنیان پرسیدند چرا گریه می کنی ؟
دریاچه جواب داد: من برای نرگس گریه می کنم .
پرنیان گفتند: هیچ جای تعجب نیست.چون هرچند که ما پیوسته در بیشه ها به دنبال او بودیم تنها تو بودی که می توانستی از نزدیک زیبایی او را تماشا کنی.
آنگاه دریاچه پرسید مگر نرگس زیبا بود؟؟؟!!!
پرنیان شگفت زده پرسیدند:چه کسی بهتر از تو این را می داند ؟ او هر روز در ساحل تو می نشست و به روی تو خم می شد !!!
دریاچه لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت:من برای نرگس گریه می کنم . اما هرگز متوجه زیبایی او نشده بودم .. من برای نرگس گریه می کنم زیرا هر بار که به روی من خم می شد . می توانستم در عمق چشمانش بازتاب زیبایی خویش را ببینم...
پائو لو کوئیلو...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 18:17 توسط حسین
|
آهو کوچولو کنار مادرش خوابیده بود و از اینکه مادرش کنارش بود احساس آرامش و امنییت می کرد .
چشمهای آبی و قشنگشو انداخته بود تو چشم مادرش و می خواست از ته دل داد بزنه : مادرم همه امیدم و امنییتم دوستت دارم …. صدای ترسناکی به گوش رسید . مادرش از جا برید - مامان چی شد ؟ - دخترم از جات تکون نخور که شکارچی نبینتد ...و مادر شروع کرد به دویدن و جست و خیز کردن . آهو کوچولو می دونست که مادرش این کارو می کنه که نظر صیاد رو به خودش جلب کنه و از نزدیک شدن شکارچی به آهو کوچولو جلو گیری کنه . آهو کوچولو می دونست که مادرش خودشو به شکارچی نشون میده و خودشو به خطر میندازه تا صیاد اونو نبینه ....
خدایا خودت مادرمو حفظ کن ...
خدایا خودت کمکش کن تا از دست شکارچی فرار کنه ...
اگه یه وقت بلایی سر مادرم بیاد من چی کار کنم ؟؟؟
خدایا من بدون مادرم تو این صحرا میمیرم ...
خدایا خودت کمکش کن ...
آهو کوچولو داشت دعا می کرد که صدایی شنید . آره صدای شلیک گلوله بود . آن هم دوبار...و دیگه مادرش پیدا نبود. از جست و خیزهای جلب نظر کن مادرش د یگه خبری نبود....
می خواست از جاش پا شه و به طرف مادرش بدوه ولی حرف مادرش تو گوشش صدا کرد " از جات بلند نشو " . اشک چشم های قشنگ آهو کوچولو را گرم کرده بود .. بغض گلوشو فشرده بود و از زنده بود نش نفرت داشت ... اما خوب می دونست که او هم یه روزی مادر میشه و خوشحال بود که مادر بودنو از مادرش یاد گرفته بود ... بغضش ترکید و ....

+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 22:26 توسط حسین
|
امروز می خواهم دنیائی را به تصویر بکشم دنیای آدمکهای خیالی دنیای مجازی اینترنت دنیائی که امتداد تصویر ما را خط چین میکشد تا در یک نقطه یک تصویر مجازی از واقعیات را به تصویر بکشد دنیائی که چهر ه ی واقعی آدم ها پشت یک نقاب خط می خورد ...نقابها را بر نمی دارند ....ادمهایش می خواهند توی رویا به خودشان برسند ...امروز می خواهم از مجازی بودن خاطره های گلی حرف بزنم خاطره هائی که از جنس گل و خاکند با دست نرم می شوند شکل میگیرند ,این خاطره ها را توی گرمای دستانم شکل می دهم و من تو را هر جور که دوست بدارم می پذیرم نه آن جوری که تو دوست داری ....این دنیای ماست که خلاصه می شود میان بو سه های آدمکهای کادر مستطیل یادت هست بوسه های کال خداحافظی های تکرار شدنی ....یادت هست خاطره ی تو نقش بست توی ذهنیت کودکانه ی من ....یک عصبانیت مضحک ثانیه های هر دویمان را زهر کرد
تو همانی نبودی که می گفتی به خاطر کمبود عاطفه هایت به خاطر خریدن محبت های بیشمار به خاطر به بازی گرفتن احساس یک انسان یک واقعیت ...به سجده نشاندی پیشانی گرد گرفته ی ما را...یادت هست خاطره ات جذاب شد و تو وتو فقط آدم رویاهایت بودی ...دنیای مجازی که نمی تواند یک عشق پاک را به تصویر بکشد حتی گریه های واقعی را ...دلم گرفته می خواهم انگشتهایم را فرو ببرم توی چشمهای تو دیگر کشیدن تصویر خر هم روی دیوار خنده دار است کشیدن تصویر کودکانی که لباس ندارند بدنشان عریان است مثل رویاهای عریان تو توی ذهن من خودت را بساز.....بگذار این بوم نقاشی تصویرت را خوب خلق کند بگذار قلبت سفید باشد ....بگذار تا دست می بری قلمم توی دستهایت نمایش رقص برگ باشد میان بوسه های باد ...تو را می کشم مثل تصویر کودکی ام یک انسان که دل ندارد نگذار این دنیای مجازی ما ادم ها دروغهای تو را باور کند ...نگذار دستخوش خاطره های توی خیانت شوی ...نگذار دروغ چهرهات را منجمد کند توی بستر اندیشه های من یا هیوا..بگذار خودت بمانی....هیوا تو را می بخشد بدون اینکه حتی دلیل دروغهایت را بپرسد تو را می بخشد تو را می بخشد ومن این بخشش را به حساب مهر ابدی که دارد می گذارم و فقط برای تو افسوس می خورم که چیزی را از دست دادی که........خداحافظ برای همیشه
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 21:42 توسط نازنین
|
باز هم سکوت می کنم و فکرمرا با خود میبرد ... برلبه حوضی می نشینم ....پر از آب پر از آب آبی با ماهیهای سرخ وزیبا . وچشمم به ماهی های بازیگوش گوشه حوض چقدر این تلفیق رنگ زیباست چه تضاد رنگی زیبایی چطورمیگویندکه آبی وقرمز باهم نمی سازند؟چطورمیگویند
که آبی رنگ آب وقرمز رنگ آتش است ؟
ببین چه زیبا رنگ قرمزماهی ها درون آب آبی می درخشد
راستی چطور می گویند که آب بی رنگ است ؟ بس چیست این رنگ آبی که با آب است ؟؟چشم هایم کم کم دارندچیزهایی را تداعی می کنند که هیچ باگفته های مردمان یکرنگ نمی باشند .نمی دانم کدامین را قبول دارم ؟به چشم هایم اعتماد کنم یا به گوش هایم؟اگر گوشم درست شنیده باشد بس چرا جز آن با چشمم می بینم؟؟
ولی کم کم اطمینان من از چشم بیشتر می شود تا گوش وسعیم می رود برآنکه کمتر گوش بسپارم و بیشترچشم پردازم که حق رااینچنین بهترتوانم درک کردن ...ازاین بس هر صفاتی را که دیگر بردگر بندد تا به چشمانم نبینم حق نمی دانم .. از این بس گریه های هر شخصی را گریه ها و ناله های مظلومی نمی دانم...و بس ازاین دیگرهر حرفی که از عشق بشنوم راتا باچشمان خود چندبارنبینم باورش هرگزنخواهم کرد ...ودیگرهرکه گوید دوستت دارم ... تورا خواهم ...وجز توچیز نمی خواهم بدون دیدن ولمسش محال است تا جانب حق را به او دارم ...نمی دانم چرا اما به گوشم ذره جویی اعتمادی را که قبلاداشتم دیگر ندارم .شاید علت آن باشدکه گوشم می تواندخیلی راحت هرکلامی بشنود بی آنکه برصدقش یقین باشد
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 21:24 توسط حسین
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 21:14 توسط هیوا
|
دوباره می پیچم توی کوچه پس کوچه های فنجان دوباره پلک میزنم دوباره کولی...دوباره فال قهوه دوباره سه شنبه های پر از خا طره .دوباره د ست هایم فنجان را بر می گرداند ...کولی داد می زند من پلک میزنم تو پرده پرده تکرار می شوی .دلتنگی ام را پهن میکنم روی میز چوبی کهنه ..پولهایش را میشمارد یک قهوه ی دیگر .دلتنگی ام تکرار میشود کولی داد می زند و تو برای همیشه دلم را گم میکنی...قهوه می ریزد میان کوچه پس کوچه ها می مانم داد میزنم کولی بر می گردد دیگر قهوه نمی خواهم کولی داد می زند وسه شنبه ها دوباره تکرار میشود
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 14:40 توسط نازنین
|
سلام اول از هر چیز روز دانشجو رو تبریک میگم مخصوصا به خودم , حسین ,حمید ,و نازی که قراره امسال بترکونه و اون چیزی که می خوادو به دست بیاره به هر حال امروز 16 آذر و ما چهار تا با هم یه راهی و شروع کردیم ............و باید ادامه بدیم چون خواستن توانستن است ..... یه تبریک جانانه هم به معلوم هنردوست واسه دو ساله شدن صفحه اش میگم http://malum-h.persianblog.com/
و ختم کلام اینکه با نظراتون ما چهار تا را همراهی کنید
with best regards for you hiva
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 14:20 توسط هیوا
|