فردا روز دیگری است
كه بی تو
بر عمر تلف شده افزوده می شود
همین روزها
روز رفتن از راه می رسد
و من طوری از خیال تو گم می شوم
كه انگار هرگز نبوده ام ... !
صدای فاصله هاست
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی!
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
نه , وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی
که غرق ابهامند.
نه ,
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
شنیدید میگن دل به دل راه داره؟
توی زندگیتون تا حالا پیش اومده كه از یكی خیلی بدتون بیاد ولی هیچ موقع ابراز نكنید؟ و احساس كنید
اونم دقیقا همون احساس رو به شما داره؟
و همینطور از یكی خوشتون بیاد، بعداً معلوم شِه اونم از شما خوشش میاومده؟
یكی از دوستام میگفت یه روز كه رفته بودم بانك، تا چشمم به تحویلدار بانك افتاد، ناخودآگاه احساس
كردم اصلا ازش خوشم نمیاد، گذشت تا اینكه وقتی نوبتم رسید و باهاش سلام و علیك كردم، بِهِم گفت
آقا ببخشید ولی من اصلا از شما خوشم نمیاد، همینطور كه بُهتَم زده بود بهش گفتم راستش منم از
شما بیاختیار خوشم نمیاومد ولی به روم نیاوردم!!.
عجیب بود! نه؟!
حالا ذهنتون را از بدیها و بد اومدنا جارو كنید و بیاین سر محبت و دوست داشتنهایی كه مثل نسیمی تو
دل میوزَد و سینه رو خنك میكنه.
بعضی وقتها دل آدم برا چیزهایی غش میره كه حتی یك بار هم اونارو ندیده.
بذارید واژههامو اصلاح كنم، و اینطور بگم كه: من با چشمِ سرم ندیدم اما از كجا معلوم، شاید دلم با
چشمای خودش دیده؟!
داستان دل و عاشق شدناشو اینا، داستانی پر سوز و گدازِ كه حكایتهای هفتاد من دربارهاش گفته شده
كه هر چه بیشتر پای آن می نشینی بیشتر میفهمی كه دل آدمی، آدمی است كامل كه سر و چشم و
گوش دل رو یكجا دارد و میبیند و میپسندد و میخواهد و...
این معادلهی دو مجهولی رو برای بدست آوردن كسانی كه هی دلتونو یاد میكنن حتماً حل كنید:
دل شما هر روز چند بار یاد كی میافته؟؟!!
شما میگید دل تو این كاراش حساب و كتابی هم داره؟
یا نه، همینجوری یه بار از این خوشش میاد و یه بارم از اون؟
قبل از اینكه شما نظرتون رو ارسال كنید من نظرمو بگم؟
به نظر من همونطور كه خودمون كوچولو بودیم و، كم كم بزرگ شدیم و، در این حركت از هر روزمون یه
خوشه برداشتیمو، رو حساب یا بیحساب یه چیزایی رو یاد گرفتیم و، خلاصه ته كار شدیم آدم الان، با
این طرز تفكرِ...! و با این علاقهها و سلیقهها؛ دلمونم اولش كوچولو بود و ساده و پاك، كه كم كم بزرگ
شد و مطابق آنچه بخوردِش رفته بود بار اومد.
دلمون هم واسه خودش سلیقهدار شد.
و نتیجهی حرفم اینكه دل هم بی حساب و كتاب جایی نمیره، بلكه هر طور كه بار اومده با همون فرهنگ
و با همون ملاك و معیار كار میكنه.
حسن میگه به امام رضا گفتم: ما رو از دعا فراموش نكنین.
امام فرمودند: تو فكر میكنی من تو رو یادم میره؟
كار سخت شد!!
خودمون كم بودیم حالا باید دلمون رو هم بپّاییم كه كجاها میره و با كیا میگرده.
بله! واقعاً باید دلمونو بپّاییم كه با كیا دمخوره؟، از كیا خوشش میاد؟، و كیا رو هی یاد میكنه؟
راستی دل شما هر روز چند بار یاد كی میافته؟؟!!
این معادلهی دو مجهولی رو برای بدست آوردن كسانی كه هی دلتون رو یاد میكنن حتماً حل كنید.
اگر دلتون روزی دو سه بار یاد كارای بد بد میكنه، بدونید اونكه عاشق كارای بده
(همون شیطونو میگم دیگه) دقیقا همون موقع اونم تو نخ شماست.
و اگه با آدم خوبا و كارای خوب و ... دمخوره، مطمئناً حور و پری هم با دل تو دم خورند.
باور كنید حرفام درباره رفت و آمدهای دل راسته! میگید نه! این داستانو گوش كنید.
یك روز آقایی به نام "حسن ابن جهم" امام رضا _علیه السلام_ رو میبینه و...
حسن میگه به امام گفتم: ما رو از دعا فراموش نكنین.
امام فرمودند: تو فكر میكنی من تو رو یادم میره؟
حسن میگه: تا امام این جواب رو دادند پیش خودم فكر كردم و با خودم گفتم: خوب ایشون كه برا شیعیان
و دوستانشون دعا میكنن، منم كه از شیعیانشون هستم؛ و جواب امام رو دادم كه: نه! شما منو
فراموش نمی كنین.
امام فرمودند: چطور اینو فهمیدی؟
گفتم: من از شیعهها و دوستای شمام و شما هم كه برا شیعههاتون دعا میكنین!
بعدش امام فرمودند: بغیر این، چیز دیگهای هم فهمیدی؟
حسن میگه گفتم: نه!
و امام فرمودند: هر وقت خواستی كه بدانی پیش من چه داری! نگاه كن به آنچه كه من در نزد تو دارم.
یعنی ببین من تو دلت برات چه جاگاهی دارم و از اون نتیجه بگیر كه تو هم پیش من در همون جایگاهی.
داستان جالبی بود! نه؟!
حالا فكر كنم با این حدیث باورتون شده باشه كه "دل به دل راه داره"
و باورتون شدهباشه كه " دل هر جا كه بهش عادت كرده و خوشش اومده و باهاش بزرگ شده راه میزنه"
و باورتون شده كه "از این به بعد باید حواسمون به رفت و اومدای دلمون باشه كه با كیا بِده بستون داره"
فكر كنم وقتشه كه همین امروز، بی معطلی، بریم سر صندوقچهی دل و، ببینیم چیا از كیا داره و بعد
بفهمیم كه از خودمون چی پیشِ كی داریم.
یه نكته رو حیفم اومد راجع به "حسنِ" قصهمون نگم و اون اینكه ایشون چه آدم بزرگی بوده كه دلش
دمخوره دل نازنینی چون امام رضا _علیه السلام_ بوده.
خدا كنه كه طاق دلتون رنگ "رضا" بگیره و، حال دلتون یاد "رضا" باشه
به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد
کی ؟ دل سنگ تو را آه به هم می ریزد
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
که به این سنگ زدن ماه به هم می ریزد
عشق سنگ است که بر سنگ دگر می چسبد
گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده
عشق یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد
آه یک روز همین آه تو را می گیرد....
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

لیلی راهها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست.
خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را. چشم به راهی اش را.
خدا به مجنون می گفت نرود.مجنون حرف خدا را گوش می کرد.
خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.
عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد.
خدا درخت ریشه دار را آب داد.
درخت بزرگ شد. هزار شاخه، هزاران برگ،ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.
لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه می کند.
خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.
مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.
زیرا که مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خواهد.
صلح واقعی
روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد،
جایزه بزرگی خواهد داد.
هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند
پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از
نقاشی ها علاقه مند شد.
در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود
. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.
همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود
ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و
برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی
خروشان کشیده شده بود.
وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی
سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه
ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم ر
ا انتخاب کرد.
همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و
سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما
وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود .
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود،
تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد
و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند.
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت،
متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد.
او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ،
آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود
ولي نميخواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد:
«حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست.
آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت
از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش
نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال
تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را
داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود،
بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...
در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد
خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي
نبود...
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند :
1. سنگ ... پس از رها کردن!
2. حرف ... پس از گفتن!
3. موقعيت... پس از پايان يافتن!
4. و زمان ... پس از گذشتن!