تبليغاتX
دل نوشته ها
 

فردا روز دیگری است 
كه بی تو
بر عمر تلف شده افزوده می شود


همین روزها
روز رفتن از راه می رسد
و من طوری از خیال تو گم می شوم


كه انگار هرگز نبوده ام ... !

 
... و عشق

               صدای فاصله هاست

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

چه فکر نازک غمناکی!

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.

نه , وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.

و عشق

 صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی

که غرق ابهامند.

نه ,

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست.

 

نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا
شاید خطا کردم
و تو
بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا
تا کی!!!!!
برای چه؟
 ولی رفتی................


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 21:6  توسط هیوا  | 

 

شنیدید میگن دل به دل راه داره؟

توی زندگیتون تا حالا پیش اومده كه از یكی خیلی بدتون بیاد ولی هیچ موقع ابراز نكنید؟ و احساس كنید

 اونم دقیقا همون احساس رو به شما داره؟

و همین‌طور از یكی خوشتون بیاد، بعداً معلوم شِه اونم از شما خوشش می‌اومده؟

یكی از دوستام می‌گفت یه روز كه رفته بودم بانك، تا چشمم به تحویلدار بانك افتاد، ناخودآگاه احساس

كردم اصلا ازش خوشم نمیاد، گذشت تا اینكه وقتی نوبتم رسید و باهاش سلام و علیك كردم، بِهِم گفت

 آقا ببخشید ولی من اصلا از شما خوشم نمیاد، همین‌طور كه بُهتَم زده بود بهش گفتم راستش منم از

شما بی‌اختیار خوشم نمی‌‌اومد ولی به روم نیاوردم!!.

عجیب بود! نه؟!

حالا ذهنتون را از بدیها و بد اومدنا جارو كنید و بیاین سر محبت و دوست داشتنهایی كه مثل نسیمی تو

دل می‌وزَد و سینه ‌رو خنك می‌كنه.

بعضی وقتها دل آدم برا چیزهایی غش میره كه حتی یك بار هم اونارو ندیده.

بذارید واژه‌هامو اصلاح كنم، و اینطور بگم كه: من با چشمِ سرم ندیدم اما از كجا معلوم، شاید دلم با

چشمای خودش دیده؟!

داستان دل و عاشق شدناشو اینا، داستانی پر سوز و گدازِ كه حكایتهای هفتاد من درباره‌اش گفته شده

 كه هر چه بیشتر پای آن می نشینی بیشتر می‌فهمی كه دل آدمی، آدمی است كامل كه سر و چشم و

 گوش دل رو یكجا دارد و می‌بیند و می‌پسندد و می‌خواهد و...

این معادله‌ی دو مجهولی رو برای بدست آوردن كسانی كه هی دلتونو یاد می‌كنن حتماً حل كنید:

دل شما هر روز چند بار یاد كی می‌افته؟؟!!

شما می‌گید دل تو این كاراش حساب و كتابی هم داره؟

یا نه، همین‌جوری یه بار از این خوشش میاد و یه بارم از اون؟

قبل از اینكه شما نظرتون رو ارسال كنید من نظرمو بگم؟

به نظر من همون‌طور كه خودمون كوچولو بودیم و، كم كم بزرگ شدیم و، در این حركت از هر روزمون یه

 خوشه برداشتیمو، رو حساب یا بی‌حساب یه چیزایی رو یاد گرفتیم و، خلاصه ته كار شدیم آدم الان، با

این طرز تفكرِ...! و با این علاقه‌‌ها و سلیقه‌ها؛ دلمونم اولش كوچولو بود و ساده و پاك، كه كم كم بزرگ

شد و مطابق آنچه بخوردِش رفته بود بار اومد.

دلمون هم واسه خودش سلیقه‌دار شد.

و نتیجه‌ی حرفم اینكه دل هم بی حساب و كتاب جایی نمیره، بلكه هر طور كه بار اومده با همون فرهنگ

 و با همون ملاك و معیار كار می‌كنه.

حسن میگه به امام رضا گفتم: ما رو از دعا فراموش نكنین.

امام فرمودند: تو فكر می‌كنی من تو رو یادم میره؟


كار سخت شد!!

خودمون كم بودیم حالا باید دلمون رو هم بپّاییم كه كجاها میره و با كیا می‌گرده.

بله! واقعاً باید دلمونو بپّاییم كه با كیا دم‌خوره؟، از كیا خوشش میاد؟، و كیا رو هی یاد می‌كنه؟

راستی دل شما هر روز چند بار یاد كی می‌افته؟؟!!

این معادله‌ی دو مجهولی رو برای بدست آوردن كسانی كه هی دلتون رو یاد می‌كنن حتماً حل كنید.

اگر دلتون روزی دو سه بار یاد كارای بد بد می‌كنه، بدونید اونكه عاشق كارای بده

 (همون شیطونو میگم دیگه) دقیقا همون موقع اونم تو نخ شماست.

و اگه با آدم خوبا و كارای خوب و ... دم‌خوره، مطمئناً حور و پری هم با دل تو دم خورند.

باور كنید حرفام درباره رفت و آمدهای دل راسته! میگید نه! این داستانو گوش كنید.

یك روز آقایی به نام "حسن ابن جهم" امام رضا _علیه السلام_ رو می‌بینه و...

حسن میگه به امام گفتم: ما رو از دعا فراموش نكنین.

امام فرمودند: تو فكر می‌كنی من تو رو یادم میره؟

حسن میگه: تا امام این جواب رو دادند پیش خودم فكر كردم و با خودم گفتم: خوب ایشون كه برا شیعیان

 و دوستانشون دعا می‌كنن، منم كه از شیعیانشون هستم؛ و جواب امام رو دادم كه: نه! شما منو

فراموش نمی كنین.

امام فرمودند: چطور اینو فهمیدی؟

گفتم: من از شیعه‌ها و دوستای شمام و شما هم كه برا شیعه‌هاتون دعا می‌كنین!

بعدش امام فرمودند: بغیر این، چیز دیگه‌ای هم فهمیدی؟

حسن میگه گفتم: نه!

و امام فرمودند: هر وقت خواستی كه بدانی پیش من چه داری! نگاه كن به آنچه كه من در نزد تو دارم.

یعنی ببین من تو دلت برات چه جاگاهی دارم و از اون نتیجه بگیر كه تو هم پیش من در همون جایگاهی.

داستان جالبی بود! نه؟!

حالا فكر كنم با این حدیث باورتون شده باشه كه "دل به دل راه داره"

و باورتون شده‌باشه كه " دل هر جا كه بهش عادت كرده و خوشش اومده و باهاش بزرگ شده راه میزنه"

و باورتون شده كه "از این به بعد باید حواسمون به رفت و اومدای دلمون باشه كه با كیا بِده بستون داره"

فكر كنم وقتشه كه همین امروز، بی معطلی، بریم سر صندوقچه‌ی دل و، ببینیم چیا از كیا داره و بعد

 بفهمیم كه از خودمون چی پیشِ كی داریم.

یه نكته رو حیفم اومد راجع به "حسنِ" قصه‌مون نگم و اون اینكه ایشون چه آدم بزرگی بوده كه دلش

دم‌خوره دل نازنینی چون امام رضا _علیه السلام_ بوده.

خدا كنه كه طاق دلتون رنگ "رضا" بگیره و، حال دلتون یاد "رضا" باشه


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 19:44  توسط هیوا  | 

 

به نسیمی همه ی راه  به هم می ریزد

 

کی ؟ دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

 

که به این سنگ زدن ماه به هم می ریزد

 

عشق سنگ است که بر سنگ دگر می چسبد

 

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

 

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده

 

عشق یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد

 

آه یک روز همین آه تو را می گیرد....

 

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 21:8  توسط هیوا  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 17:36  توسط هیوا 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 17:23  توسط هیوا 

 
من نمي دانستم فلسفه دوستي ما انسان ها با يكديگر چيست ؟

شايد.....!

ما انسان ها با هم دوست مي شويم تا يكديگر را در رسيدن به كمال كمك كنيم . با هم دوست
 
 مي شويم تا طرف مقابلمان را شاد كنيم . و خودمان هم نشاط را مزه مزه كنيم .

دوست مي شويم تا تنهايي يكديگر را فراري دهيم به سمت ابد. ما....

من نمي دانستم فلسفه دوستي من و تو چيست ؟

من مدام فقط بايد به نبودنت فكر كنم
!

مزه تنهايي تمام وجودم را گرفته!

ديگر نمي دانم شادي چه طعمي دارد !

من هر روز را با تكرار عبارت هاي تاكيدي و مثبت شروع مي كنم .

يك احساس خوبي در رگهايم وول مي خورد با اين كار .

اما... فقط كافي ست به خلا نبودنت فكر كنم .

ديگر خبري از آن احساس خوشايند نيست كه نيست !

لطفاً فلسفه دوستي بين خودمان را براي من تعريف كن ؟!لطفاً!

تو چگونه مي تواني بدون من زندگي كني ؟!

تويي كه مي گفتي " دوستت دارم "

تويي كه با مهرباني هايت به من خاطرنشان مي كردي كه برايت ارزش دارم .

حالا فلسفه اين تنهايي و دلتنگي و .... چيست ؟

اين فقدان خواسته يا ناخواسته ات را ترجمه كن برايم ، شايد خمودگي دست از سرم بردارد .
 
من اين شهر شلوغ غربت زده را نمي خواهم .

اين پله هاي روز افزون پيشرفت را بی تودوست ندارم . دارم با پرنده ها و درخت ها بيگانه
 
 مي شود ! اين بيگانگي بزرگترين فاجعه زندگي من است .
 
 ( البته بعد از فاجعه كوچ كردن تو !)
كاشكي دير نشود !

كاشكي جنون دست از سرنوشته هاي من بردارد ،كاشكي !

دلم برای سلام هاي خوش طعمت تنگ شده ، ای عزيز روزهاي زندگيم !

دلم برايت تنگ شده ، ای عزيزي كه به من تكرار جمله " دوستت دارم " را آموختي !
 
نمیدانم چرا تودلت برایم تنگ نمیشود؟!
 
مگر نمی گویند دل به دل راه دارد
 
مگر نه اینست که هر لحظه به یاد توام
 
مگر تو نبودی که حرفهایم را از چشمانم میشنیدی
 
مگر تو نبودی که دلتنگی را برایم معنی کردی؟؟
 
مگر خدا که حرفهایم را میشنید برایت نگفت؟!
 
مگر ستاره ها دلتنگیهایم رابرایت نشمردند؟!
 
مگر باران گریه های هر شبم را به دستانت نسپرد ؟!
 
دلم برایت تنگ شده بود مگر اضطراب سلام هایم به سکوتت نمیرسید؟!
 
مگر تو نبودی آنکس که مرا از ویرانی نجات داد ؟میخواهی غروبم را تماشا کنی؟! !
 
مگر تونبودی از هر چهار گوشه ی دنیا دل را به هم منطبق میدادی!
 
امروز از روزهایی است که ازنگاهت میترسم
 
از چشمهای پرغضب برافروخته ات میترسم!
 
دیگر از بیان احساسم به تو می ترسم!
 
دیگر از گفتن دوستت دارم به تو می ترسم!!

چرا مرا نجات نمي دهي از اين همه دغدغه!!!! ؟

ميبيني ؟! سطر به سطر نوشته هايم لهجه دلتنگي شديد به خودگرفته اند ؟!

راستي ! اين نوشته ها را هنوز مي خواني ؟!

اگر پاسخت " آري " ست كاري بكن كه فلسفه دوستي زيباترين فلسفه زندگي مان بشود
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 21:7  توسط هیوا  | 

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال.


لیلی راهها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست.

خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را. چشم به راهی اش را.

خدا به مجنون می گفت نرود.مجنون حرف خدا را گوش می کرد.

خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.

عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد.

درخت بزرگ شد. هزار شاخه، هزاران برگ،ستبر و تنومند.

سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.

لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب  می دهد.

مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.

زیرا که مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خواهد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 15:59  توسط حمید 

 

 

صلح واقعی

 

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد،

 جایزه بزرگی خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند

پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از

 نقاشی ها علاقه مند شد.

در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود

. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.

همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود

 ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و

 برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی

 خروشان کشیده شده بود.

وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی

 سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه

 ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم ر

ا انتخاب کرد.

همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و

سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما

وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:39  توسط هیوا 

خدای من!

کوله بارم اگرچه از توشه راه، تهی است، انباشته از توکل که هست!
اگرچه از پنجه های وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته است.
اگرچه دستم از آنچه کرده است می لرزد و اگرچه موریانه های بیم ، استواری پاهایم را سست کرده است،
 دلم امیدوار رحمت توست و خاطرم جمع لطف تو
اگرچه خزه گناهانم مرداب دلم را هر لحظه به عفونت عذاب نزدیک می کند،
 آفتاب اطمینان به تو هنوز در آسمان وجودم می درخشد.
اگر خواب سرد زمستانی گناه، دلم را به انجماد کشیده است،
 نسیم بهاری اعتماد به لطف تو در آوندهای دلم هیجان تازه آفریده است. 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 2:44  توسط حمید 

 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود .

 چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود،

تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد

 و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت،

 متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد.

او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ،

 آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود

 ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد:

 «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست.

 آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت

 از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش

نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال

تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را

داخل ساکش گذاشته بود.

 

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود،

 بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد

 خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي

 نبود...


 

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند :

1.    سنگ ... پس از رها کردن!

2.    حرف ... پس از گفتن!

3.    موقعيت... پس از پايان يافتن!

4.    و زمان ... پس از گذشتن!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 8:10  توسط هیوا  |